در شیکاگوی دهه ۱۹۳۰، دانشمندی جسد یک زن جوانِ بهقتلرسیده را زنده میکند تا همدم هیولای فرانکنشتاین باشد، اما آن زن به جای نقش از پیش تعیینشده، وجودی مستقل و سرکش از خود نشان میدهد و همه معادلات را بر هم میزند.
زندگی آرام یک زوج خوشبخت، با آزادیِ قاتلی بدنام از گذشتهشان - مکس کیدی - به آشوب میکشد. حالا کیدی تشنه انتقام است و هر لحظه، سایهاش سنگینتر بر خانهٔ آنها میافتد.
جک رایان بار دیگر در کنار مأموران سیا وارد بازی مرگآوری از خیانت میشود. دشمنی که همه نقشههایشان را میداند، قدم به قدم آنها را محاصره کرده. و حالا... گذشتهای که فکر میکردند دفن شده، دوباره سایه انداخته است.