بررسی و نقد فیلم بلندی های بادگیر (Wuthering Heights 2026) با بازی مارگو رابی | عشقی که نه تنها نجات نمی دهد، بلکه نابود می کند

37
نقد فیلم بلندی های بادگیر

امرالد فنل با مارگو رابی و جیکوب الوردی به سراغ رمان جاویدان “بلندی های بادگیر” امیلی برونته رفته است. حاصل کار؟ یک مهمانی مجلل و چشم‌نواز که موصوع اصلی اش – یعنی تراژدی خام و خونین داستان – سر از پستوی آشپزخانه درآورده است. در این مظلب به نقد فیلم بلندی های بادگیر خواهیم پرداخت.

خلاصه داستان

پیرمردی با نام ارنشاو، پسری ولگرد و یتیم به اسم هیثکلیف را از خیابان‌های لیورپول به خانه‌اش در بلندی‌های بادگیر می‌آورد. این پسر با دختر خانواده، کاترین (کتی) که همسن خودش است، پیوندی عجیب و نافذ پیدا می‌کند؛ نه یک رابطه خواهر و برادری معمولی، نه یک عاشقانه ساده، بلکه چیزی شبیه به دو نیمه از یک روح سرکش. اما جامعه، طبقه، ثروت و هزاران قرارداد دست‌وپاگیر بینشان دیوار می‌کشند. کاترین میان عشق وحشی و طوفانی هیثکلیف از یک سو، و زندگی آرام، متمدن و مرفه ادگار لینتون از سوی دیگر گیر می‌افتد. او سرانجام ادگار را انتخاب می‌کند – نه از روی دل، که از روی عقل و ترس از فقر.

هیثکلیف که قلبش خرد شده، ناپدید می‌شود. سال‌ها بعد، وقتی بازمی‌گردد، دیگر آن پسر بینوا و تحقیرشده نیست. او حالا ثروتی افسانه‌ای دارد. اما به خانه برنگشته تا عشقش را پس بگیرد. او برگشته تا همه را، یکی یکی نابود کند.

بازیگران: درخشش نوجوانان در سایه زوج اصلی ناهماهنگ

شارلوت ملینگتون و اوون کوپر که نقش‌های نوجوانی کاترین و هیثکلیف را بازی می‌کنند، غافلگیرکننده‌ترین بخش فیلم هستند. آنها باورپذیر، خام، خشن و در عین حال به طرز دردناکی صمیمی‌اند. هر صحنه‌ای که آنها در آن حضور دارند، فیلم نفس می‌کشد. اما پس از نیمه فیلم، که قرار است مارگو رابی و جیکوب الوردی جایشان را بگیرند، سقوط آزاد آغاز می‌شود.

مارگو رابی، با آن چهره باربی‌وار و جراحی‌هایی که تازه انجام داده، بیشتر شبیه یک سلبریتی مدرن در لباس قرن نوزدهمی است تا کاترینی که در کتاب فریاد می‌زند «هیثکلیف همان من است». او بازیگر خوبی است، اما این نقش برای او نیست. جیکوب الوردی اما یک فاجعه‌ی کامل است. هیثکلیف برونته پسری است سیه‌چرده، برده‌گونه، با چهره‌ای که رد فقر و تحقیر روی آن حک شده. اما الوردی با آن قد دو متری، صورت تراش‌خورده و اندام آراسته، بیشتر شبیه مدل‌هاست. ریش مصنوعی و چند جای زخم روی کمرش هم نمی‌توانند این فاصله را پر کنند. نتیجه؟ زوج اصلی باورپذیر نیستند. هیچ ارتباطی بین آنها حس نمی‌شود. و وقتی این ارتباط نباشد، تمام تراژدی «بلندی‌های بادگیر» فرو می‌ریزد.

در مقابل، شازاد لطیف در نقش ادگار لینتون و هانگ چائو در نقش نلی (که متأسفانه بسیار کمرنگ شده) حداقل قابل قبول‌اند، هرچند فرصت کافی برای درخشش پیدا نمی‌کنند.

نقاط قوت: چشمانی که گریه نمی‌کنند، اما مات می‌مانند

در این بخش به جنبه های مثبت نقد فیلم بلندی های بادگیر می پردازیم:

فیلمبرداری نفس‌گیر

لاینس سندگرن، همان فیلمبردار درخشان «سالتبرن»، اینجا هم معجزه کرده است. هر فریم «بلندی‌های بادگیر» ۲۰۲۶ را می‌توان قاب گرفت و روی دیوار آویخت. مهی که از دل دشت‌ها بالا می‌آید، بادی که موهای کاترین را شلاق می‌زند، آسمان آتشین غروب، عمارت «هایتز» که انگار از دل اندوه و سنگ ساخته شده – همه چیز چنان زیباست که نفس شما را بند می‌آورد.

طراحی صحنه و لباس رویایی

خانه لینتون‌ها با دیوارهایی شبیه به پوست بدن و کف‌های قرمز و براق، تلفیقی است از ویکتوریای کپک‌زده و فانتزی سورئال. عمارت «هایتز» هم دیگر یک خانه متروکه نیست؛ موجودی زنده و تهدیدآمیز است که انگار منتظر است همه را ببلعد. لباس‌ها نیز به طرز هوشمندانه‌ای بین گوتیک سیاه و سفید و رمانتیسم اروپایی در نوسان‌اند.

جاه‌طلبی قابل تحسین

فنل در این اثر جرأت خود را به رخ کشیده است. او ساختار پیچیده و چندلایه رمان (با راوی‌های متعدد و فلش‌بک‌های درهم) را کاملاً کنار گذاشته و روایتی خطی و ساده ارائه داده است. این تصمیم برای مخاطب مدرن – به‌ویژه آنهایی که کتاب را نخوانده‌اند – یک مزیت بزرگ است: فیلم گم نمی‌شود و گیج‌کننده نیست. اما همین سادگی، شمشیر دو لبه‌ای شده که از جای دیگر به فیلم ضربه زده است.

نقاط ضعف: زرق و برقی که هیچ زخمی را نمی‌پوشاند

این قسمت به جنبه های منفی نقد فیلم بلندی های بادگیر می پردازد:

شخصیت‌پردازی سطحی

کاترین در کتاب، زنی است خودویرانگر، دیوانه‌وار عاشق، ضعیف و در عین حال قدرتمند. او آنقدر چندلایه است که خواننده هر بار که کتاب را باز می‌کند، برداشت تازه‌ای از او پیدا می‌کند. در فیلم فنل اما کاترین یک آدم ساده است: عاشق هیثکلیف می‌شود، اشتباه می‌کند، پشیمان می‌شود، می‌میرد و تمام.

هیثکلیف هم در کتاب یک ضدقهرمان پیچیده است؛ گاهی از او متنفر می‌شوید، گاهی با تمام وجود برایش دلتان می‌سوزد. در فیلم اما او فقط یک «تیپ» است: مرد رازآلود عبوسی که با اسبش در زیر باران تاخت می‌زند و چشم‌هایش را تنگ می‌کند. الوردی نتوانسته آن خشم، حقارت درونی و جنون واقعی هیثکلیف را نشان دهد.

دیالوگ‌های ضعیف و تکیه بیش از حد به تصویر

برونته دیالوگ‌نویس قهاری نیست، اما حرف‌های شخصیت‌هایش در کتاب آنقدر سوزان و ماندگار است که تا سال‌ها در ذهن شما می‌ماند. «هر چه که روح من از او ساخته شده، او هم از همان ساخته شده» یا «من هیثکلیفم» – هیچ کدام از این دیالوگ‌ها در فیلم نتوانسته‌اند جان بگیرند. نتیجه یک عاشقانه است که هرگز باورش نمی‌کنید، چون از درون خالی است.

شخصیت‌های کلیدی حذف شده‌اند

هیندلی، برادر کاترین که موتور محرک تنزل هیثکلیف به یک خدمتکار خوار و تحقیرشده است، از فیلم حذف شده است. نلی، که در کتاب یک راوی باهوش، طناز و تقریباً همه‌جا حاضر است، به یک خدمتکار ساکت و تزئینی تقلیل یافته. حتی ایزابلا، خواهر ادگار که در کتاب نقش مهمی در بسط جنون انتقامی هیثکلیف دارد، اینجا فقط چند دیالوک کوتاه دارد.

نتیجه؟ روابط درهم‌تنیده و لایه‌لایه کتاب به یک مثلث عشقی ساده و کلیشه‌ای تبدیل شده است و دیگر خبری از آن پیچیدگی روان‌شناختی نیست که «بلندی‌های بادگیر» را از هر رمان عاشقانه دیگری متمایز می‌کند.

مسئله نژاد و طبقه دست‌وپاگیر

در برخی اقتباس‌های معاصر (مثلاً نسخه ۲۰۱۱ آندریا آرنولد)، هیثکلیف به عنوان یک مهاجر سیاه‌پوست نشان داده می‌شود و مسئله نژاد به صراحت در فیلم گره می‌خورد. فنل اما از این موضوع عبور کرده، بدون اینکه جایگزین هوشمندانه‌ای برایش پیدا کند. پس هیثکلیف به خاطر چه چیز تحقیر می‌شود؟ فقط به خاطر فقر؟ خب، فقر موقتی است (و او در نهایت ثروتمند می‌شود). اما نژاد و «دیگری بودن» ماندگار است. حذف این لایه، خشم انتقامی هیثکلیف را از یک تراژدی اجتماعی تبدیل به یک کینه شخصی ساده می‌کند.

پایان نادرست و خیانت به روح رمان

در رمان «بلندی‌های بادگیر»، پس از مرگ کاترین، فیلم تازه شروع می‌شود. نسل دوم شخصیت‌ها وارد قصه می‌شوند، هیثکلیف دیوانه‌وار به عذاب دادن زندگان ادامه می‌دهد، و در نهایت در شب مرگ خودش، درِ پنجره را باز می‌کند تا روح کاترین – که سال‌هاست سرگردان است – وارد شود و باهم به دشت‌ها فرار کنند. پایان کتاب، پایان امید است: نه به زندگی، که به وصال جاودانه در مرگ.

اما فنل این پایان را حذف کرده است. فیلم با مرگ کاترین تمام می‌شود. خبری از ارواح سرگردان، پنجره‌های باز، و آن فریاد سوزان «بگذار وارد شوم» نیست. پایان فیلم خشک، مادی، و به شدت ناامیدکننده است. آن وعده‌ای که برونته بعد از مرگ هم به عشاقش می‌دهد – که عشق آنقدر طوفانی است که از مرگ عبور می‌کند – در فیلم وجود ندارد. این بزرگ‌ترین خیانت فیلم به کتاب است. فنل ظاهر داستان را گرفته، اما روحش را بیرون ریخته.

آیا این فیلم را ببینیم یا نبینیم؟

این فیلم برای چه کسانی است؟

اگر به فیلم‌های لوکس، چشم‌نواز و «اینستاگرامی» علاقه دارید – آثاری که هر فریمشان را می‌توانید به عنوان والپیپر گوشی بگذارید – «بلندی‌های بادگیر» ۲۰۲۶ ناامیدتان نمی‌کند. اگر از طرفداران مارگو رابی و جیکوب الوردی هستید و از بازی آنها در هر فیلمی لذت می‌برید، بله ببینید. حتی اگر هرگز کتاب را نخوانده‌اید و دنبال یک درام گوتیک ساده، خطی و قابل فهم هستید، این فیلم کار شما را راه می‌اندازد (فقط بدانید که کتاب خیلی بهتر است).

این فیلم برای چه کسانی نیست؟

اگر رمان «بلندی‌های بادگیر» را واقعا دوست دارید به هیچ وجه این فیلم را نبینید. خونتان را به جوش می‌آورد. اگر از «سالتبرن» متنفر بودید، از فیلم فنل هم متنفر خواهید شد. اگر به شخصیت‌پردازی عمیق، دیالوگ‌های شاعرانه، و وفاداری به متن اهمیت می‌دهید، یک تا دو ساعت از زندگیتان را صرف این فیلم نکنید.

حرف آخر

امرالد فنل ثابت کرده در جنجال‌سازی استاد است، نه در اقتباس. او داستان کاترین و هیثکلیف را از بلندی‌های بادگیر یورکشایر پایین کشیده و به یک استودیوی لوکس در هالیوود برده. همه چیز برق می‌زند: لباس‌ها، نورها، دیوارها، صورت‌ها. اما یک چیز در این میان نمی‌درخشد: روح.روح سرکش، سیاه، بی‌قرار و چندلایه کتابی که در هیچ قابی نمی‌گنجد.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *