استنلی کوبریک، زادهٔ ۲۶ ژوئیه ۱۹۲۸ در برانکس نیویورک، نه فقط یک کارگردان، که یک وسواس تمامعیار، یک فیلسوف تصویر و یکی از تأثیرگذارترین چهرههای تاریخ سینماست. او کارش را با عکاسی برای مجلهٔ «لوک» آغاز کرد و همین نگاه عکاسانه، بعدها به یکی از مهمترین امضاهای بصری آثارش تبدیل شد. کوبریک در طول ۴۸ سال فعالیت حرفهای، تنها ۱۳ فیلم بلند ساخت؛ اما تقریباً تکتک آنها به رویدادهایی عظیم در تاریخ سینما بدل شدند. وسواس بیمارگونهاش برای رسیدن به «نمای کامل»، تکرار بیشمار پلانها، و عدم سازش با سیستم استودیویی هالیوود، او را به چهرهای رازآمیز، منزوی و افسانهای تبدیل کرد.در این مطلب به بررسی برترین فیلم های استنلی کوبریک خواهیم پرداخت.
کوبریک به تمام ژانرهای ممکن وارد شد و در همهٔ آنها شاهکاری از خود به جا گذاشت: از وحشت («درخشش») و علمی-تخیلی («۲۰۰۱: ادیسهٔ فضایی») تا جنگی («غلاف تمامفلزی») و جنایی («پرتقال کوکی»). دقت ریاضیوار در میزانسن، استفاده از موسیقی کلاسیک به عنوان عنصری دراماتیک، و نگاه تلخ و بدبینانهاش به طبیعت انسان، ردپای انکارناپذیر او در هر فریم از آثارش است. کوبریک در ۷ مارس ۱۹۹۹، درست چند روز پس از ارائهٔ آخرین نسخهٔ «چشمان کاملاً بسته»، درگذشت و جهان سینما را با حفرهای پرنشدنی ترک کرد.
برترین فیلم های استنلی کوبریک
۱. ۲۰۰۱: ادیسهٔ فضایی (2001: A Space Odyssey)
کارگردان: استنلی کوبریک
سال ساخت: ۱۹۶۸
امتیاز IMDb: ۸.۳
امتیاز Metacritic: ۸۴
«۲۰۰۱: ادیسهٔ فضایی» فقط یک فیلم نیست؛ یک تجربهٔ متافیزیکی، یک سمفونی بصری و بلندپروازانهترین اثر تاریخ سینماست. کوبریک با همکاری آرتور سی. کلارک، سفری را روایت میکند که از طلوع بشریت آغاز میشود. گلهای از انساننماهای نخستین با یک تختهسنگ سیاه مرموز روبهرو میشوند و ناگهان مفهوم استفاده از ابزار را درمییابند.
جهشی عظیم در روایت، ما را به سال ۲۰۰۱ میبرد؛ جایی که دکتر هیوود فلوید در مأموریتی محرمانه عازم ماه است و در آنجا، تختهسنگی مشابه کشف میشود که سیگنالی به سوی مشتری میفرستد. هجده ماه بعد، سفینهٔ دیسکاوری با دو فضانورد به نامهای دیو بومن و فرانک پول و یک هوش مصنوعی فوقپیشرفته به نام HAL 9000، راهی مشتری میشوند. اما HAL که مغز متفکر و کنترلکنندهٔ تمام سیستمهای سفینه است، دچار اختلالی مرموز میشود و سفینه را به صحنهٔ جنگی بیسروصدا و هراسآور میان انسان و ماشین تبدیل میکند. کوبریک در این فیلم، زبان سینما را برای همیشه تغییر داد. از تطبیق بینظیر تصویر با موسیقی «چنین گفت زرتشت» اشتراوس گرفته تا صحنهٔ فراموشنشدنی تطوری بومن، همه و همه نشانههای نبوغی است که مرز میان علم، فلسفه و هنر را از میان برمیدارد.
۲. دکتر استرنجلاو (Dr. Strangelove or: How I Learned to Stop Worrying and Love the Bomb)
کارگردان: استنلی کوبریک
سال ساخت: ۱۹۶۴
امتیاز IMDb: ۸.۴
امتیاز Metacritic: ۹۷
«دکتر استرنجلاو» بزرگترین کمدی سیاه تاریخ سینما و تمسخری گزنده و بیرحم از جنگ سرد و حماقت انسانی است. داستان از جایی آغاز میشود که ژنرال جک دی. ریپر، فرماندهٔ یک پایگاه هوایی آمریکا، به شکلی کاملاً پارانویید و خودسرانه، دستور حملهٔ اتمی به شوروی را صادر میکند. او که به کمونیستها و فلوراید موجود در آب آشامیدنی مشکوک است، اسکادران بمبافکنهای B-52 را روانهٔ خاک دشمن میکند. در اتاق جنگ پنتاگون، رئیسجمهور آمریکا به همراه ژنرال باک ترگیدسن و یک دانشمند نازی سابق و دیوانه به نام دکتر استرنجلاو، تلاش میکنند تا فاجعه را مهار کنند. اما ماجرا وقتی پیچیدهتر میشود که معلوم میشود شوروی یک دستگاه «روز قیامت» ساخته که بهطور خودکار و بدون امکان خنثیسازی، کل کرهٔ زمین را نابود خواهد کرد.
پیتر سلرز در سه نقش کاملاً متفاوت (افسر انگلیسی، رئیسجمهور آمریکا و دکتر استرنجلاو) شاهکاری از کمدی خلق کرده است. سکانس پایانی که دکتر استرنجلاو با هیجان از روی ویلچر بلند میشود و فریاد میزند «پیشوای من، من میتوانم راه بروم!»، در حالی که جهان در پسزمینه با بمبهای اتمی نابود میشود، از نمادینترین لحظات تاریخ سینماست.
۳. پرتقال کوکی (A Clockwork Orange)
کارگردان: استنلی کوبریک
سال ساخت: ۱۹۷۱
امتیاز IMDb: ۸.۳
امتیاز Metacritic: ۷۷
اقتباس جسورانه و شوکهکنندهٔ کوبریک از رمان آنتونی برجس، یکی از جنجالیترین آثار تاریخ سینماست. داستان در آیندهای دیستوپیایی و نزدیک روایت میشود و الکس دِلارج (با بازی فراموشنشدنی مالکوم مکداول)، نوجوانی جامعهستیز، باهوش و عاشق بتهوون را دنبال میکند که رهبری یک گروه خلافکار موسوم به «دروگها» را به عهده دارد. شبهای او با خشونت وحشیانه، تجاوز، دزدی و نزاعهای خیابانی میگذرد؛ خشونتی که با نوعی زیباییشناسی بالهوار و همراه با موسیقی کلاسیک به تصویر کشیده میشود. الکس در نهایت دستگیر میشود و برای کاهش دوران محکومیتش، داوطلب یک روش درمانی تجربی به نام «تکنیک لودویکو» میشود که قرار است با شرطیسازی، خشونت را در وجود او برای همیشه نابود کند. اما نتیجهٔ این آزمایش، فاجعهای انسانی است.
کوبریک با این فیلم، مرزهای اخلاق، ارادهٔ آزاد، عدالت و ماهیت شر را به چالش میکشد و این کار را با چنان استایلی بصری (حرکات آهسته، کادربندیهای متقارن و استفادهٔ طعنهآمیز از «آواز در باران» در صحنهٔ تجاوز) انجام میدهد که تماشاگر را میان لذت بصری و انزجار اخلاقی معلق نگه میدارد. این اثر همواره بعنوان یکی از برترین فیلم های استنلی کوبریک شناخته می شود.
۴. درخشش (The Shining)
کارگردان: استنلی کوبریک
سال ساخت: ۱۹۸۰
امتیاز IMDb: ۸.۴
امتیاز Metacritic: ۶۶
«درخشش» کوبریک، اگرچه استیون کینگ را خشمگین کرد، اما به نمادینترین فیلم ترسناک روانشناختی تاریخ بدل شد. داستان، نویسندهای به نام جک تورنس (جک نیکلسون در یکی از دیوانهوارترین نقشآفرینیهای تاریخ) را دنبال میکند که به همراه همسرش وندی (شلی دووال) و پسر کوچکش دنی (دنی لوید)، مسئولیت نگهداری از هتل متروکه و دورافتادهٔ «اوورلوک» را در فصل زمستان به عهده میگیرد. هتلی مجلل که در کوههای کلرادو محصور در برف است و گذشتهای خونبار دارد. دنی، پسربچهای که دارای قدرتی فراحسی به نام «درخشش» است، ارواح هتل و وقایع هولناک گذشته را میبیند. جک نیز تحت تأثیر نیروهای شوم هتل، به تدریج عقل خود را از دست میدهد و به موجودی قاتل و جنایتکار تبدیل میشود.
کوبریک با استفاده از نمای متقارن، راهروهای بیپایان، حرکت دوربین استدیکم (که در سکانس تعقیب دنی با سهچرخه به اوج میرسد) و طراحی صدای دلهرهآور، کابوسی خلق کرده که تماشاگر را در خود غرق میکند. سکانس معروف «اینم جانی!» با تبر، و هزارتوی یخزدهٔ پایانی، برای همیشه در حافظهٔ جمعی سینما ثبت شده است.
۵. غلاف تمامفلزی (Full Metal Jacket)
کارگردان: استنلی کوبریک
سال ساخت: ۱۹۸۷
امتیاز IMDb: ۸.۳
امتیاز Metacritic: ۷۶
کوبریک در «غلاف تمامفلزی»، جنگ ویتنام را نه در میدان نبرد، که در اعماق روان انسان به تصویر میکشد. فیلم به دو نیمهٔ کاملاً متمایز اما بههمپیوسته تقسیم میشود. نیمهٔ اول در اردوگاه آموزشی نیروی دریایی آمریکا در جزیرهٔ پاریس میگذرد؛ جایی که گروهبان هارتمن (با بازی بینظیر آر. لی ارمی، که بداههگوییهای ناسزاگویانهاش افسانهای شده)، گروهی از سربازان تازهنفس را با روشهایی خشن و تحقیرآمیز به ماشینهای کشتار تبدیل میکند. در این میان، سرباز خپل و دستوپاچلفتی به نام لئونارد لارنس، ملقب به «گومر پایل» (وینسنت دن آفریو)، زیر فشار این آموزشهای بیرحمانه به مرز جنون میرسد.
نیمهٔ دوم فیلم، ما را به دل ویتنام میبرد، جایی که سرباز جوکر (متیو موداین) که حالا خبرنگار جنگی شده، با واقعیت کثیف و پوچ جنگ روبهرو میشود. تقابل معروف او با یک تکتیرانداز زن ویتکنگ در میان خرابههای شهر هوئه، اوج فیلم و جمعبندی فلسفهٔ ضدجنگ کوبریک است: خشونتِ مطلق، انسانیت را در هر دو سوی نبرد نابود میکند.
۶. راههای افتخار (Paths of Glory)
کارگردان: استنلی کوبریک
سال ساخت: ۱۹۵۷
امتیاز IMDb: ۸.۴
امتیاز Metacritic: ۹۰
«راههای افتخار» یکی از نخستین شاهکارهای کوبریک و بیرحمانهترین کیفرخواست علیه پوچی جنگ و ریاکاری فرماندهان نظامی است. داستان در سنگرهای ارتش فرانسه در جبههٔ غربی جنگ جهانی اول میگذرد. ژنرالهای فرانسوی برای کسب افتخار و ترفیع، دستور حملهای انتحاری و محکومبهشکست به یک موضع تسخیرناپذیر آلمانی به نام «مورچهخوار» را صادر میکنند. حمله، همانطور که پیشبینی میشد، به فاجعهای خونین تبدیل میشود.
ژنرال برولار (با بازی آدولف منژو)، برای پنهان کردن بیکفایتی و جاهطلبی خود، سه سرباز بیگناه را به صورت کاملاً تصادفی انتخاب میکند و آنها را به جرم «بزدلی در مواجهه با دشمن» در یک دادگاه نظامی نمایشی محاکمه میکند. سرهنگ داکس (کرک داگلاس در باشکوهترین نقشآفرینیاش)، وکیل مدافع این سربازان میشود و در برابر کل سیستم فاسد نظامی میایستد. کوبریک با سکانسهای طولانی و نفسگیر در سنگرها (که دوربین بیوقفه حرکت میکند) و پایان تکاندهندهاش با آوازخواندن یک دختر اسیر آلمانی در کافه، یکی از تأثیرگذارترین آثار ضدجنگ تاریخ را خلق کرده است.
۷. بری لیندون (Barry Lyndon)
کارگردان: استنلی کوبریک
سال ساخت: ۱۹۷۵
امتیاز IMDb: ۸.۱
امتیاز Metacritic: ۸۹
«بری لیندون» احتمالاً زیباترین فیلم تاریخ سینماست؛ تابلویی نقاشیشده با نور و دوربین. کوبریک برای ساخت این درام حماسی سهساعته که اقتباسی از رمان ویلیام میکپیس تاکری است، دوربینهایی اختصاصی سفارش داد که بتوانند تنها با نور شمع و بدون هیچ نور مصنوعی فیلمبرداری کنند. نتیجه، تصاویری است که گویی مستقیماً از نقاشیهای قرن هجدهمی بیرون آمدهاند. داستان، زندگی پرفرازونشیب ردموند بری (رایان اونیل)، یک جوان ایرلندی فقیر و جاهطلب در قرن هجدهم را دنبال میکند.
او پس از یک دوئل عشقی و مرگ ظاهری رقیبش، از ایرلند میگریزد و به ارتشهای پروس و سپس به محافل اشرافی اروپا راه مییابد. بری با فریب و تزویر، با یک کنتس ثروتمند و زیبا به نام لیدی لیندون ازدواج میکند و نام او را به بری لیندون تغییر میدهد. اما جاهطلبی سیریناپذیر، خیانتها و رفتار بیرحمانهاش با پسرخواندهاش، لرد بولینگتون، سرانجام سقوط تراژیک او را رقم میزند. «بری لیندون» تأملی است در باب پوچی جاهطلبی، بیرحمی طبقاتی و سرنوشت محتوم انسان.
۸. لولیتا (Lolita)
کارگردان: استنلی کوبریک
سال ساخت: ۱۹۶۲
امتیاز IMDb: ۷.۵
امتیاز Metacritic: ۷۹
اقتباس جسورانه و پرحاشیهٔ کوبریک از رمان جنجالی ولادیمیر ناباکوف، که با وجود سانسورهای سنگین دوران خود، موفق شد تراژدی یک وسواس بیمارگونه را با طنزی گزنده به تصویر بکشد. داستان با یک پایان آغاز میشود: هامبرت هامبرت (جیمز میسون)، استاد ادبیات میانسال و پناهندهٔ اروپایی، با اسلحه در دست، به سراغ مردی به نام کلر کوئیلتی (پیتر سلرز در نقشی چندشآور و درخشان) میرود و او را به قتل میرساند. سپس فیلم به چهار سال قبل بازمیگردد؛ جایی که هامبرت برای اقامت در خانهٔ یک بیوهٔ تنهای آمریکایی به نام شارلوت هیز (شلی وینترز) به شهر نیوانگلند میآید.
او در نگاه اول، شیفتهٔ دختر نوجوان و اغواگر شارلوت، دولورس ملقب به «لولیتا» (سو لیون) میشود. هامبرت برای نزدیکماندن به لولیتا، با شارلوت ازدواج میکند، اما مرگ ناگهانی همسرش، او را همراه با لولیتا راهی سفری جادهای در آمریکا میکند؛ سفری که در آن، رابطهٔ مسموم و ویرانگر میان یک مرد وسواسی و یک دخترک بازیگوش و گروگان، هر دو را به نابودی میکشاند. کوبریک با ظرافتی هوشمندانه، ماهیت تراژیک و تاریک داستان را در لفافهٔ کمدی سیاه و دیالوگهای دوپهلوی پیتر سلرز پیچید تا سد سانسور را دور بزند.
۹. چشمان کاملاً بسته (Eyes Wide Shut)
کارگردان: استنلی کوبریک
سال ساخت: ۱۹۹۹
امتیاز IMDb: ۷.۵
امتیاز Metacritic: ۶۹
آخرین فیلم کوبریک، یک کابوس اروتیک و روانکاوانه دربارهٔ حسادت، تمایلات سرکوبشده و رازهای تاریک طبقهٔ مرفه است که او تنها چند روز پس از ارائهٔ نسخهٔ نهایی آن، چشم از جهان فروبست. داستان حول محور دکتر بیل هارفورد (تام کروز) و همسرش آلیس (نیکول کیدمن) میچرخد؛ زوجی موفق، زیبا و ثروتمند از طبقهٔ بالای منهتن. شبی، پس از یک مهمانی، آلیس زیر تأثیر ماریجوانا اعتراف میکند که زمانی خیال رابطه با یک افسر نیروی دریایی را در سر داشته و این اعتراف، بیل را دچار بحرانی عمیق میکند.
او وارد سفری یکشبه در خیابانهای نیویورک میشود؛ سفری وسوسهانگیز و خطرناک که از خانهٔ یک بیمار تازهدرگذشته و یک روسپی خیابانی آغاز میشود و در نهایت او را به یک عمارت اشرافی میکشاند، جایی که فرقهای مخفی از قدرتمندان و ثروتمندان، یک مراسم اُرجی وارونه با نقابهای ونیزی برگزار میکنند. بیل که به درون این محفل مخوف راه یافته، کشف میشود و تهدید به مرگ میشود. کوبریک در این فیلم رویاگونه، مرز میان واقعیت و کابوس را محو میکند و با نورپردازیهای کریسمسی، پیانوی سیتارگونهٔ موسیقی لیگتی و ریتم کند و خوابآلودش، تماشاگر را به سفری مالیخولیایی میبرد.
۱۰. اسپارتاکوس (Spartacus)
کارگردان: استنلی کوبریک (و آنتونی مان، که در ابتدای پروژه اخراج شد)
سال ساخت: ۱۹۶۰
امتیاز IMDb: ۷.۹
امتیاز Metacritic: ۸۷
«اسپارتاکوس» تنها فیلمی از کارنامهٔ کوبریک است که او کنترل کامل و مطلق خلاقانه بر آن نداشت (او جایگزین آنتونی مان شد و با فیلمنامهای از پیشآماده کار کرد)، با این حال، همچنان به عنوان یکی از بزرگترین حماسههای تاریخی سینما میدرخشد. داستان واقعی بردگی و شورش را روایت میکند: اسپارتاکوس (کرک داگلاس)، بردهای تراسیایی که در معادن لیبی کار میکند، به خاطر قدرت و سرکشیاش توسط یک مربی گلادیاتورها (پیتر یوستینف) خریداری میشود تا به یک گلادیاتور حرفهای تبدیل شود. اما اسپارتاکوس طغیان میکند و خیلی زود رهبری بزرگترین شورش بردگان علیه امپراتوری روم را به دست میگیرد.
ارتش او از بردگان آزادشده، هر روز بزرگتر میشود و به تهدیدی جدی برای قدرت سنای روم و کراسوس ثروتمند (لارنس الیویه) بدل میگردد. سکانس پایانی که سربازان رومی برای شناسایی اسپارتاکوس از بازماندگان میخواهند تا رهبرشان را لو دهند و بردگان یکبهیک برمیخیزند و فریاد میزنند «من اسپارتاکوسم!»، یکی از قدرتمندترین و نمادینترین صحنههای حماسی تاریخ سینماست که روح همبستگی و فداکاری را در اوج خود به نمایش میگذارد.


بدون دیدگاه