بررسی و نقد سریال From | کابوسی که از آن بیدار نخواهید شد

8
بررسی و نقد سریال From

یک تکه سنگ کوچک کنار در، مرز بین زندگی و مرگ است. موجوداتی که شبیه انسان راه میروند، حرف میزنند و لبخند میزنند، شبها از جنگل بیرون میآیند. آنها شما را میشناسند. صدایتان میزنند. شکل عزیزانتان را به خود میگیرند. و اگر در را باز کنید، یا پنجره را، یا حتی یک لحظه فراموش کنید کجا هستید، طوری تکه تکه تان میکنند که صبح روز بعد، چیزی جز رد خون روی دیوارها باقی نماند. به From، به شهر کوچک و بی انتها خوش آمدید. در این مطلب به بررسی و نقد سریال From خواهیم پرداخت.

پیشگفتار: وقتی جاده به جهنم ختم میشود

تصورش را بکنید. در حال رانندگی در جاده ای روستایی هستید، شاید در میانه راه آمریکا، شاید جایی در هیچ کجا. ناگهان درختی تنومند و کهنسال، راهتان را میبندد. دور میزنید. مسیر جایگزین را پیدا میکنید. وارد شهر کوچکی میشوید که به طرز عجیبی آشناست، انگار یک کارت پستال قدیمی است. یک کافه دارد، یک کلیسا، یک ایستگاه پلیس کوچک. مردمش مهربانند، اما نگاهشان چیزی را پنهان میکند. رازی را. حقیقتی را. غروب که میشود، میفهمید چه چیز را. اینجا راه خروجی وجود ندارد. هر مسیری را که بروید، در نهایت به همان ورودی شهر برمیگردید. و شبها، آنها میآیند.

سریال From که نخستین بار در فوریه ۲۰۲۲ از شبکه Epix (که بعدها به MGM Plus تغییر نام داد) پخش شد، با همین وعده ساده اما دهشتناک متولد شد: گروهی از آدمهای معمولی، در مکانی غیرممکن، در محاصره موجوداتی که نباید وجود داشته باشند. سه فصل بعد، این وعده نه تنها عملی شد، که به یکی از پیچیده ترین، جاه طلبانه ترین و بحث برانگیزترین سریالهای وحشت-معمایی تلویزیون معاصر تبدیل گشت.

تولد یک هیولا: میراث لاست و شجاعت متفاوت بودن

نمیشود درباره From نوشت و نام لاست (Lost) را نیاورد. جک بندر (کارگردان اصلی) و جف پینکنر (تهیه کننده اجرایی) هر دو از کهنه سربازان آن جزیره اسرارآمیزند و جان گریفین (خالق سریال) هم پیشتر با آثاری چون کریتر (Crater) نشان داده بود که عاشق روایتهای جعبه معمایی است. وقتی اعلام شد که این سه نفر قرار است سریالی درباره شهری گمشده و بازماندگانی سرگردان بسازند، مقایسه با لاست اجتناب ناپذیر بود. عده ای آن را «لاست در خشکی» خواندند، عده ای هم با تردید نگاهش کردند: آیا ممکن است دوباره همان قصه تکراری باشد؟ گروهی سرگردان، رازهای بی پایان، پاسخی که شاید هرگز نرسد؟

اما From از همان قسمت اول نشان داد که جاه طلبی متفاوتی دارد. اگر لاست یک درام فلسفی با چاشنی فراطبیعی بود، From یک وحشت تمام عیار است که از نمایش خون، خشونت و مرگ های بیرحمانه ابایی ندارد. تفاوت اصلی در اینجاست: در لاست، تهدید مبهم و چندلایه بود؛ هیولای دودآلود یا «دیگران» تا مدتها در سایه حرکت میکردند. در From، ما از دقیقه دهم میدانیم که دشمن کیست، کجاست و چه میخواهد. موجودات انسان نما با لبخندهای مصنوعی و چشمان درخشان، شبها از جنگل بیرون می آیند، در خیابانها پرسه میزنند و با صدای عزیزانتان التماس میکنند که در را باز کنید. این وضوح، From را از ابهام فلسفی لاست جدا میکند و آن را به یک فیلم اسلشر ممتد بدل میسازد – البته اسلشری که مغز هم دارد.

فصل اول: درسهایی در فیلمنامه نویسی

اگر میخواهید بدانید چگونه میشود بدون یک دیالوگ اضافی، جهان داستان را معرفی کرد، کافیست ده دقیقه اول From را تماشا کنید. در نقد سریال From این موضوع را می توان بعنوان یکی از نقاط قوت در نظر داشت. شب است. زنی سالخورده پشت پنجره طبقه دوم خانهای ظاهر میشود. دختری نوجوان پشت پنجره ایستاده. پیرزن لبخند میزند، خودش را مادربزرگ دختر معرفی میکند، التماس میکند که پنجره باز شود. مخاطب هول شده: نکند دخترک باور کند؟ و متاسفانه، باور میکند. نتیجه، یکی از شوکه کننده ترین و بی رحمانه ترین مرگ هایی است که تلویزیون به خود دیده. در همان لحظه، قرارداد نانوشته‌ای میان سازندگان و مخاطب ایجاد میشود: در این سریال هیچکس در امان نیست. با خیال راحت ننشینید.÷

پس از این مرگ هولناک، خانواده متیوز از راه میرسند؛ پدری مهندس (جیم با بازی ایان بیلی)، مادری هنرمند (تابیتا با بازی کاتالینا ساندینو مورنو)، دختری نوجوان با زخم های عاطفی (جولی با بازی هانا چرامی) و پسری کم سن و سال با تخیل کودکانه (ایتن با بازی سایمون وبستر). آنها تازه واردانی هستند که قرار است چشم ها و گوش های ما باشند. در کنارشان، ساکنان قدیمی شهر را ملاقات میکنیم: بوید استیونز (هارولد پرینو)، کلانتر شهر و کهنه‌سربازی که بار امنیت جمعی را بر دوش میکشد؛ دونا (الیزابت ساندرز)، رهبر خشن و در عین حال با مسئولیت اردوگاه «خانه کلونی» که سبک زندگی هیپی وار اما سرسختانه‌ای دارد؛ پدر کاتری (شا مجید)، کشیشی که ایمانش در این جهنم زیر و رو شد؛ ویکتور (اسکات مککورد)، مرد عجیبی که ذهنش در کودکی متوقف است، اما جز اولین ساکنین شهر است و چیزهایی میداند که هیچکس دیگر نمیداند؛ و جید (دیوید آلپی)، میلیونری متکبر و نابغه‌ای که ورودش به شهر همزمان با خانواده متیوز است و به سرعت وسواسش نسبت به نمادی مرموز، محور اصلی معماها میشود.

نکته مثبت فصل اول: آشنایی سریع با قوانین داستان سریال و معرفی شخصیت های داستان بدون ایجاد خستگی در ذهن مخاطب

فصل اول From یک کارگاه آموزشی در «معرفی شخصیتهای متعدد بدون از دست دادن مخاطب» است. در طول ده قسمت، ما با قوانین شهر آشنا میشویم (شبها در خانه بمان، سنگهای محافظ را از در برندار، به حرفهای موجودات گوش نکن)، با پویایی قدرت میان بوید و دونا، با تراژدیهای شخصی هر کدام از بازماندگان، و مهمتر از همه، با این حقیقت که شهر فقط یک زندان نیست؛ یک موجود زنده است. در پایان فصل، وقتی جیم از طریق بیسیم با صدایی ناشناس تماس میگیرد که میگوید «میدانم کجایید» و همزمان اتوبوسی پر از مسافر تازه از راه میرسد، مخاطب میداند که این تازه ابتدای کابوس است.

فصل دوم: هزارتوی معماها، اوج دیوانگی

فصل دوم From دقیقاً از همان نقطه ای شروع میشود که فصل اول تمام شد؛ و این یعنی بدون اتلاف وقت، وارد بحران جدید میشویم. حالا تعداد بازماندگان دو برابر شده، اتوبوس مسافران بدبین و وحشت زده را آورده، خانه متیوز فرو ریخته، تابیتا در تونل های زیرزمینی پر از هیولا گم شده، بوید به همراه سارا (دختری که در فصل اول مرتکب قتل شده) به اعماق جنگل زده، و هیچکس نمیداند صدای پشت بیسیم از کجا آمده بود.

اگر فصل اول درباره «کشف قوانین» بود، فصل دوم درباره «شکستن قوانین» است. و همین شکستن هاست که هم جذابترین لحظات سریال را میسازد، هم مشکل سازترینشان را. در فصل دوم، From پرده از لایه های جدیدتری از جهانش برمیدارد: تونلهای زیرزمینی که موجودات در آن میخوابند، نقاشی های ویکتور که آینده را پیشگویی میکنند، کرمهای خون آشامی که زیر پوست بوید حرکت میکنند و میتوانند هیولاها را بکشند، درختان دورافتاده (Farway Trees) که میتوانند افراد را در فضا جا به جا کنند، برج دیده بانی در دل جنگل، کودکان شبحگون با لباسهای سفید، موسیقی جعبه ای که از ناکجا می آید، و عروسک شکم پاره ای که حرف میزند.

نکات منفی فصل دوم : عدم توازن بین معماهای جدید و معماهای حل شده و کشدار شدن داستان

اینجاست که بزرگترین نقطه قوت و بزرگترین نقطه ضعف From خودش را نشان میدهد. از یک سو، این ایده ها خلاقانه، ترسناک و بدیع اند و تخیل مخاطب را به آتش میکشند. از سوی دیگر، نرخ «معماهای جدید به معماهای حل شده» به طرز نگران کننده ای نامتوازن میشود. فصل اول با سه سوال اصلی تمام شد: صدای پشت بیسیم کیست؟ چرا ویکتور اینقدر خاص است؟ و اصلاً این شهر چیست؟ تا پایان فصل دوم، نه تنها هیچکدام از این سوالات پاسخ قطعی نمیگیرند، بلکه دهها سوال جدید هم به آنها اضافه میشود. این روند، برای مخاطبی که با اشتیاق منتظر حل شدن حداقل یکی از گره هاست، کم کم تبدیل به شکنجه میشود.

از سوی دیگر، فصل دوم از «کشدار شدن رنج میبرد.» نمونه واضح: پایان نفسگیر فصل اول – تماس بیسیمی جیم – تا چندین قسمت نه تنها دنبال نمیشود، که حتی شخصیتها هم به آن اشاره نمیکنند! انگار نویسندگان فراموش کردند که چنین اتفاق مهمی رخ می دهد. یا تابیتا که زیر خانه سقوط کرده و اطلاعاتی حیاتی درباره تونلها و موجودات به دست آورده، تا چندین قسمت این کشف در حاشیه می ماند. جید نماد مرموز را می بیند، میفهمد که عیناً در غارهای زیرزمینی وجود دارد، اما چندین قسمت طول میکشد تا دوباره به آنجا برود. این فواصل طولانی و غیرضروری، ریتم سریال را میشکنند و از اهمیت وقایع می کاهند.

با این حال، نمیتوان انکار کرد که فصل دوم لحظات نابی دارد. تقابل بوید با مارتین (زندانی مرموز گرفتار در غل و زنجیر در سیاهچال جنگل)، دیالوگ های ویکتور که هر جمله اش هم هولناک است و هم کودکانه، اپیزودهایی که کاملاً در تاریکی مطلق میگذرند، و مرگ های غیرمنتظره‌ای که نشان میدهند From هنوز جرات انجام کارهای بزرگ را دارد – همه اینها گواهی هستند بر اینکه سازندگان هنوز بلدند چگونه مخاطب را میخکوب کنند.

فصل سوم: وقتی تاریکی دیگر مرز نمیشناسد

اگر فصل دوم نوید میداد که اوضاع «میتواند بدتر شود»، فصل سوم این وعده را به شکلی هولناک عملی میکند. همان ابتدای فصل، مرگی چنان دلخراش و بی پروا رخ میدهد که پیام واضحی برای مخاطب دارد: دوران مدارا تمام شده است. موجودات دیگر فقط برای کشتن نمیآیند؛ میخواهند قبل از آن، روح قربانیانشان را خرد کنند. و حالا دیگر فقط شبها هم نمی آیند.

در نقد سریال From باید توجه داشت که فصل سوم همچنین یک تغییر لحن محسوس دارد. اگر فصل اول و دوم حول «امید به فرار» می چرخیدند، فصل سوم بیشتر درباره «پذیرش جهنم» است. غذا رو به اتمام است. زمستان در راه است. اختلافات داخلی زیاد می شود. بوید که همیشه نماد امید و استقامت بود، حالا در آستانه فروپاشی روانی قرار دارد. و از همه مهمتر، مفهوم زمان در سریال اهمیتی حیاتی پیدا میکند. ما میفهمیم که اتفاقات شهر تکراری نیستند، بلکه چرخه ای اند. افرادی قبل از اینها اینجا بوده اند، جنگیده اند، و شکست خورده اند. نقاشیهای ویکتور، رویاهای تابیتا، وسواس جید با نمادها – همه تکه های یک پازل بسیار قدیمیتر از آن چیزی هستند که تصور میکردیم.

لحظه درخشان فصل سوم: فرستادن تابیتا به دنیای واقعی

یکی از درخشانترین تصمیمات فصل سوم، فرستادن تابیتا به دنیای واقعی است. بعد از دو فصل و نیم حبس در شهر، ناگهان یکی از شخصیتهای اصلی بیرون میزند – اما نه آنطور که فکر میکند. او در بیمارستانی بستری میشود، هیچکس باورش نمیکند، و حالا باید راهی برای بازگشت پیدا کند، چون خانواده اش هنوز آنجا گرفتارند. این پیچش روایی، هم تنفسگاه خوبی برای قصه است، هم اطلاعات جدیدی از جهان بیرون و ارتباطش با شهر به ما میدهد.

معرفی شخصیت جدید: مرد زردپوش

همچنین در این فصل، «مرد زردپوش» به عنوان یکی از شوم ترین و مرموزترین عناصر سریال معرفی میشود؛ موجودی که ظاهراً قوانین متفاوتی دارد، در روز ظاهر میشود، و به نظر میرسد که مغز متفکر یا حداقل یکی از ژنرالهای این کابوس باشد. مفهوم «داستان گردی» جولی هم مطرح میشود: این ایده که او میتواند در زمان حرکت کند، نه برای تغییر گذشته، بلکه برای «اضافه شدن» به لحظاتی که از پیش اتفاق می افتند. ایده ای که یادآور مفاهیم فلسفی جبر و اختیار است و From را از یک وحشت صرف، به اثری با دغدغه های عمیقتر ارتقا میدهد.

انسانها: قلب تپنده کابوس

هیچ وحشتی بدون شخصیتهایی که برایشان نگران باشیم، مؤثر نیست. From این را خوب میداند و بزرگترین سرمایه اش، گروه بازیگری قدرتمندش است.

هارولد پرینو در نقش بوید استیونز، بدون اغراق، یکی از بهترین بازیهای تلویزیونی در ژانر وحشت است. بوید مردی است که جهان روی شانه هایش سنگینی میکند. او باید همزمان پلیس، قاضی، پدر و ژنرال باشد. پرینو با چشمان خسته اما مصمم، صدایی که میتواند در یک لحظه از اقتدار به فروپاشی تغییر کند، و فیزیک بدنی که خستگی را فریاد میزند، شخصیتی خلق کرده که نمیتوان دوستش نداشت، حتی وقتی تصمیم های اخلاقاً خاکستری میگیرد. لحظه ای که بوید مجبور میشود بین شکنجه یک انسان و نجات جمع انتخاب کند، نقطه اوج بازی پرینو و نقطه اوج پیچیدگی اخلاقی سریال است.

اسکات مک کورد در نقش ویکتور، دومین ستون اصلی سریال است. ویکتور مردی میانسال با ذهنی کودکانه، نقاشیهایی که همه جا میکشد و کیف ناهارخوری ای که همیشه همراهش است. هر دیالوگ او ترکیبی است از معصومیت کودکانه و وحشتی که دیده. مککورد با انتخابهای ظریف بازیگری اش – لرزش دستها، تماس چشمی گریزان، جمله سازی های بریده بریده – کاری میکند که ویکتور را همزمان ترسناک و دوست داشتنی بیابیم. او راز بزرگ سریال است، و وقتی بالاخره گذشته اش را میبینیم، قلبمان میشکند.

در مقابل، برخی شخصیتها آنطور که باید پرداخت نمیشوند. الیس و فاطمه، زوج جوان قصه، قرار است نماد امید و عشق در دل تاریکی باشند، اما داستان عاشقانه شان آنقدر شتاب زده روایت میشود که وزن دراماتیک لازم را پیدا نمیکند. کریستی، پزشک اردوگاه، در ظاهر نقطه عطف بزرگی را تجربه میکند (ظهور ناگهانی نامزدش در فصل دوم)، اما چون پیش از آن شناخت عمیقی از او نداشته ایم، این پیچش آنقدر که باید تأثیرگذار نیست. این نامتوازنی در عمق شخصیت پردازی، یکی از پاشنه آشیل های From است.

وحشتی که از جنس صدا و سکوت است

یکی از دستاوردهای فنی قابل تحسین From، طراحی صدا است. در این سریال، صدا فقط یک عنصر فنی نیست؛ یک کاراکتر است. صدای ضربه به پنجره در نیم هشب، خشخش برگها در جنگل، زمزمه های موجودات که نام شخصیتها را صدا میزنند، موسیقی جعبه ای که از ناکجا می آید، سکوت مطلق قبل از حمله… همه اینها چنان دقتی در طراحی دارند که مخاطب، حتی در صحنه های روز و روشن، احساس امنیت نمیکند. From یکی از معدود سریالهایی است که تماشایش با هدفون، تجربه ای کاملاً متفاوت و به مراتب ترسناکتر از تماشای معمولی است.

طراحی بصری سریال نیز شایسته تحسین است. شهر «فرام ویل» (نام غیررسمی که طرفداران به شهر دادند) ترکیبی از معماری معمول آمریکایی اواسط قرن بیستم با حالتی از رخوت و زوال است. رنگ پریدگی ساختمانها، مه دائمی صبحگاهی، تضاد بین روشنایی گرم خانه ها و تاریکی مطلق بیرون، حرکت دوربین در راهروهای باریک و پرپیچ و خم – همه اینها فضایی می سازند که انگار خود شهر هم نفس میکشد، تماشا میکند و صبر دارد.

سوال بزرگ: آیا From «جمع میشود»؟

این سوالی است که از همان روز اول ذهن مخاطبان را مشغول کرد و به خصوص با نزدیک شدن به فصل چهارم، فوریت بیشتری یافت. ترس از «لاست شدن» – یعنی همان سرنوشتی که بسیاری از بینندگان سریال لاست تجربه اش کردند؛ انبوهی از سوالات بی پاسخ و پایانی بحث برانگیز – مثل شبحی بر فراز From سایه می اندازد.

نشانه های مثبتی وجود دارد. در مصاحبه های مختلف، جان گریفین تأکید کرده که نقشه کلی داستان از ابتدا مشخص بوده، پایان بندی از مدتها پیش تعیین شده، و همه معماها پاسخی دارند که در زمان مناسب خود فاش خواهند شد. همچنین، فصل سوم و ابتدای فصل چهارم نشان میدهند که بالاخره دستهای سریال در حال رو شدن است. مفاهیمی مثل سفر در زمان، چرخه های تکرارشونده، هویت واقعی موجودات و ماهیت شهر، به تدریج از حدس و گمان به اطلاعات تبدیل میشوند.

اما هشدارهایی هم هست. تعداد معماهایی که انباشته شده آنقدر زیاد است که پاسخ دادن به همه آنها در یک یا دو فصل باقیمانده، مستلزم فیلم نامهای بسیار فشرده و دقیق است. اگر From نتواند این تعادل را حفظ کند – اگر ناگهان همه چیز در دو قسمت آخر توضیح داده شود، یا بدتر از آن، برخی معماها صرفاً رها شوند – آنگاه تبدیل به یکی از بزرگترین ناامیدی های تاریخ تلویزیون خواهد شد.

فعلاً ا%8

دیدگاه ها غیرفعال است