بررسی و نقد فیلم درخشش | شاهکاری معمایی از کوبریک | هزارتویی اسرارآمیز که از آن بیرون نخواهید رفت

3
نقد فیلم درخشش

اگر بخواهیم صادق باشیم، نقد فیلم درخشش را نمی‌توان با معیارهای معمول ژانر وحشت نوشت؛ چون خودِ فیلم از همان ابتدا از قراردادها گریزان است. استنلی کوبریک در این اثر، نه یک داستان ارواحِ سرگرم‌کننده، بلکه یک مسئله‌ی فلسفیِ تمام‌نشدنی خلق می‌کند: چگونه می‌توان از کابوسی بیدار شد که خودت نمی‌دانی در آن هستی؟ پاسخ کوبریک این است: هیچ‌گاه. مگر اینکه تبدیل به یکی از تصاویرِ سیاه‌وسفیدِ تاریخِ هتل شوی.

هتل اورلوک: معماریِ جنون

در هر نقد فیلم درخشش جدی، اولین نکته‌ای که چشم را می‌گیرد، شخصیت‌پردازیِ فضاست. هتل اورلوک فقط یک لوکیشن نیست؛ او راویِ خاموش، شاهدِ بیتفاوت، و در عین حال محرکِ اصلیِ فروپاشیِ تدریجیِ تورنس‌هاست. کوبریک با طراحی صحنه‌ای بی‌نقص، راهروهایی بی‌پایان، فرش‌هایی با الگوهای وسواس‌برانگیز، و گوشه‌هایی که همیشه چیزی در آن‌ها پنهان است، فضایی می‌سازد که نفس‌کشیدن در آن سخت می‌شود.

اما نبوغِ کوبریک در این است که این فضا را کاملاً سرد و بی‌احساس حفظ می‌کند. او هرگز از موسیقیِ ملودراماتیک یا زوایایِ ذهنیِ همدلانه برای نزدیک‌تر شدن به شخصیت‌ها استفاده نمی‌کند. دوربینِ او مثل یک تماشاگرِ بالینی، با حرکاتِ روانِ استدی‌کم، شخصیت‌ها را در این هزارتو تعقیب می‌کند، بی‌آنکه هیچ‌گاه به آن‌ها پناه دهد. این فاصله‌گذاریِ سرد، یکی از بحث‌برانگیزترین نکات در هر نقد فیلم درخشش است؛ چون مخاطب را در وضعیتی معلق میان همذات‌پنداری و بیگانگی رها می‌کند.

بحرانِ راوی: به چه کسی باور کنیم؟

اگر یک جمله بتواند اصلِ نقد فیلم درخشش را خلاصه کند، این است: «این فیلم دربارهٔ اعتماد است؛ اعتمادی که هیچ‌گاه به دست نمی‌آوری.» کوبریک با حذفِ عمدیِ هر راویِ قابل‌اعتماد، مخاطب را در باتلاقی از شک و تردید فرو می‌برد.

جک (جک نیکلسون) از همان ابتدا با چهره‌ای که لبهٔ دیوانگی را لمس می‌کند، وارد داستان می‌شود. او الکلیِ سابق است که پنج ماه مشروب نخورده، اما نه به‌عنوان یک معتاد در حال بهبود، بلکه مثل بمبی که فقط به یک جرقه نیاز دارد. وقتی با متصدی بارِ خیالی‌اش مشروب می‌نوشد، فرقی نمی‌کند که آن مشروب واقعی باشد یا نه؛ او با همان شدت مست می‌شود، چون ذهنش پذیرایِ فروپاشی است.

دنی (دنی لوید) پسرکی است با تواناییِ «درخشش»؛ اما حتی او هم راویِ قابل‌اعتمادی نیست. تونی، دوستِ خیالی‌اش، که «پسر کوچکی در دهانش زندگی می‌کند»، اطلاعاتی به او می‌دهد که نمی‌توانیم از حقیقت یا توهم بودنِ آن مطمئن باشیم. دیدارِ دنی با دوقلوهایِ کشته‌شده، هرچند وحشت‌آور است، اما ممکن است فقط کانال‌سازیِ ذهنیِ او از خشونتِ گذشته باشد، نه واقعیتِ عینی.

وندی (شلی دووال) که معمولاً در نقد فیلم درخشش به‌عنوان شخصیتی منفعل و ضعیف معرفی می‌شود، در واقع عصایِ دستِ مخاطب برای درکِ «واقعیت» است؛ اما آیا او قابل اعتماد است؟ جالب‌ترین نکته، صحنه‌ی حذف‌شده‌ای است که در پایانِ فیلم، وندی به مدیر هتل می‌گوید جسد جک در هزارتو پیدا نشده است. این یک جمله است که کلِ فیلم را زیر و رو می‌کند: اگر جسدی نبود، آیا جک اصلاً وجود داشت؟ آیا همه‌چیز در ذهنِ وندی و دنی اتفاق می افتد؟

تنها شخصیتی که در بیشترِ نقد فیلم درخشش از او به‌عنوان «ناظرِ معتبر» یاد می‌شود، دیک هالوران (اسکتمن کروترز) است؛ اما او خیلی زود از داستان خارج می‌شود و نمی‌تواند نگاهِ عینیِ پایداری به ما بدهد. این یعنی ما تا پایانِ فیلم، در سیاه‌چالی از دیدگاه‌های ناقص و خیالی حبس می‌شویم.

جک نیکلسون: خودپارودی یا تراژدی؟

یکی از چالش‌برانگیزترین بخش‌های هر نقد فیلم درخشش، تحلیلِ بازیِ جک نیکلسون است. برخی منتقدان معتقدند نیکلسون با بازیِ اغراق‌آمیز و کاریکاتوریِ خود، شخصیتِ جک را از یک مردِ در حالِ سقوط، به یک دلقکِ خشمگین تبدیل می‌کند. اما می‌توان این بحث را مطرح کرد که دقیقاً همین اغراق، نیّت کوبریک است.

نیکلسون در «درخشش» جک بودن را کنار نمی‌گذارد؛ او جکِ همیشگیِ سینماست: آن لبخندِ پهن، آن ابروهایِ پایین‌افتاده، و آن نگاهِ تهدیدآمیز. این بازی، به‌جای اینکه شخصیت را عمق ببخشد، او را به یک نماد تبدیل می‌کند؛ نمادِ مردِ خشمگینی که جامعه او را به انزوا کشانده و حالا درِ هتل، بهانه‌ای برای رها کردنِ هیولای درونش پیدا کرده است. از این منظر، جکِ نیکلسون دقیقاً همان چیزی است که کوبریک می‌خواهد: نه یک انسانِ رنج‌کشیده، بلکه یک اسطورهٔ فولکلوریک از خشمِ سرکوب‌شده.

شلی دووال؛ قربانیِ پشتِ دوربین

هر نقد فیلم درخشش منصفانه، باید به شلی دووال و آنچه در پشتِ صحنه بر او گذشت، توجه کند. او در مصاحبه‌ای گفت که ۱۲ ساعت در روز، پنج یا شش روزِ هفته، به مدتِ نه ماه، مجبور به گریه کردن بوده است. کوبریک با اصرار بر تکرارِ بیش از ۱۰۰ برداشت از برخی صحنه‌ها، او را به مرزِ فروپاشی روانی کشاند. اما نتیجه، اجرایی است که شکنندگیِ وندی را به چیزی فراتر از بازی تبدیل می‌کند؛ او واقعاً درمانده، واقعاً ترسیده، و واقعاً شکننده به نظر می‌رسد.

با این حال، طنزِ تلخ ماجرا این است که همین اجرایِ درخشان، در بسیاری از نقد فیلم درخشش نادیده گرفته می شود و تمرکزِ منتقدان بیشتر بر کارگردانیِ کوبریک و بازیِ نیکلسون بود. دووال خودش می‌گوید که انگار وجود نداشته است. این غفلت، بخشی از روایتِ خودِ فیلم است. زنی که حتی در عالمِ نقد هم نادیده گرفته می‌شود، دقیقاً مثل وندی که در هتل، صدایش به گوش نمی‌رسد.

کوبریک در برابر کینگ؛ اقتباسی که از متن گریخت

یکی از ارکانِ اصلیِ هر نقد فیلم درخشش، مقایسه‌ی فیلم با رمانِ استیون کینگ است. کینگ هرگز از این اقتباس راضی نبود، و حق هم داشت. در رمان، جک تورنس شخصیتی همدلانه و آسیب‌پذیر است که درگیرِ الکلیسم و خشمِ خانوادگی‌ست؛ سقوط او تدریجی و غم‌انگیز است. اما کوبریک و دیان جانسون (فیلمنامه‌نویس)، تمامِ «انسانیت» را از داستان گرفتند و آن را به یک مطالعه‌ی سرد درباره‌ی جنون و توهم تبدیل کردند.

کینگ بعدها با نوشتن «دکتر اسلیپ» سعی کرد روایتِ خود را از چنگِ فیلمِ کوبریک بیرون بکشد؛ اما جالب اینجاست که اقتباس سینماییِ بعدی از همان رمانِ دنباله، باز هم نتوانست از سایهٔ سنگینِ فیلمِ کوبریک فرار کند. این نشان می‌دهد که نقد فیلم درخشش صرفاً نقدِ یک اثر نیست؛ نقدِ قدرتِ گریزناپذیرِ تصاویرِ کوبریک است که حتی بر خالقِ خودش هم چیره می‌شود.

موسیقی، سکوت، و معمایِ نهایی

موسیقیِ «درخشش» را نمی‌توان در یک نقد فیلم درخشش نادیده گرفت. وندی کارلوس با سینت‌سایزرهایِ خود، صدایی خلق کرد که نه ملودیک است و نه کاملاً ناهنجار؛ چیزی بینِ یک زوزه‌ی الکترونیکی و یک مرثیه. این موسیقی، همراه با سکوت‌هایِ سنگین، فضایی می‌سازد که در آن حتی نفس‌کشیدن هم به نظر می‌رسد صدا دارد.

اما اوجِ معمایِ بصریِ فیلم، به پایانِ آن بازمی‌گردد. در یکی از تحسین‌شده‌ترین صحنه‌هایِ تاریخِ سینما، دوربین به آرامی روی دیواری در هتل می‌چرخد و جک را در میانِ مهمانانِ یک مهمانیِ سال ۱۹۲۱ نشان می‌دهد. این پایان، هر نقد فیلم درخشش را به چالش می‌کشد: آیا جک همیشه بخشی از هتل بوده؟ آیا او در چرخه‌ای از خشونت گرفتار شده که پیش از تولدش وجود داشته؟ یا تمامِ ماجرا، یک رویایِ مرگبار از ذهنِ وندی یا دنی است؟ کوبریک هیچ‌گاه پاسخ نمی‌دهد و همین بی‌پاسخی، رازِ ماندگاریِ فیلم است.

جمع‌بندیِ نهایی: چرا «درخشش» فراتر از یک فیلمِ ترسناک است؟

در پایانِ نقد فیلم درخشش باید گفت که تماشایِ این فیلم، تجربه‌ای شبیه به قدم زدن در لابیرنتِ برفیِ انتهایِ داستان است. هرچقدر جلوتر می‌روی، بیشتر گم می‌شوی و هرچقدر بیشتر نگاه می‌کنی، نشانه‌ها بیشتر به هم شبیه می‌شوند. «درخشش» دربارهٔ ارواح نیست. دربارهٔ تنهاییِ مطلقِ انسانی است، دربارهٔ خشونتی که در خانه‌ها و ذهن‌ها پنهان شده، و دربارهٔ این حقیقتِ تلخ که گاهی، هیچ راهِ فراری از خودت وجود ندارد.

کوبریک با این فیلم، وحشت را از چارچوبِ موجوداتِ فراطبیعی بیرون کشید و آن را در اتاق‌هایِ خالیِ ذهنِ مدرن جای داد. به همین دلیل، هر نقد جدیدی از فیلم درخشش، هنوز چیز تازه‌ای برای گفتن دارد. چون فیلم مثل یک آینه، هر بار تصویری از خودِ مخاطب را بازمی‌تاباند. و شاید این بزرگترین وحشت باشد: اینکه در پایانِ هزارتو، تنها چیزی که پیدا می‌کنی، خودت هستی، در حالی که تبر به دست، پشتِ دری که هرگز باز نمی‌شود.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *