نتفلیکس در سال ۲۰۲۶ بار دیگر به سراغ یکی از پروندههای جنایی جنجالی تاریخ آمریکا رفته است؛ این بار تئودور کازینسکی، نابغه ریاضی هاروارد که با نام مستعار «یونابامبر» نزدیک به دو دهه وحشت را در دل آمریکاییها انداخت. فیلم «یونابامبر» به کارگردانی یانوس متز، که پیشتر با «آندور» تواناییاش در روایتهای چندلایه را نشان داده بود، با بازی جیکوب ترمبلی، راسل کرو و شیلین وودلی ساخته شده و قرار است روایتی دوگانه از زندگی این بمبگذار مشهور ارائه دهد. در این مطلب به بررسی و نقد فیلم یونابامبر خواهیم پرداخت.
وعدهای بزرگ، اجرایی ناامیدکننده
روی کاغذ، همهچیز امیدوارکننده به نظر میرسد. دو خط زمانی موازی، یک شخصیت واقعی و پیچیده، بازیگرانی درجهیک و کارگردانی که میداند چگونه تعلیق بسازد. اما آنچه روی پرده میبینیم، فیلمی است که در دام کلیشههای درامهای جنایی واقعی گرفتار شده و هرگز نمیتواند از مرز «مرور اطلاعات» فراتر برود و به «زندگی کردن با شخصیت» برسد.
ساختار روایی: دو خط زمانی که هرگز به هم نمیرسند
«یونابامبر» میان دو دوره زمانی در نوسان است. در سال ۱۹۵۸، تد کازینسکی شانزدهساله (جیکوب ترمبلی) به عنوان دانشجویی نابغه اما منزوی وارد هاروارد میشود و در آزمایشهای روانشناختی بحثبرانگیزی زیر نظر پروفسور هنری موری (راسل کرو) قرار میگیرد. در دهه ۱۹۹۰، مأمور افبیآی جوآن میلر (شیلین وودلی) تلاش میکند با تحلیل زبانی نوشتههای یونابامبر، هویت او را کشف کند.
این ساختار دوگانه در تئوری میتوانست پلی باشد میان گذشته و حال؛ پلی که قرار بود جاهای خالی زندگی کازینسکی را پر کند. اما در عمل، این دو خط زمانی نه تنها یکدیگر را تقویت نمیکنند، بلکه مدام یکدیگر را قطع میکنند. هر بار که یکی از دو بخش فرصت پیدا میکند کمی عمق بگیرد، تدوین آن را قطع میکند و به خط دیگر میرود. نتیجه این است که نه گذشته به حال معنا میدهد و نه حال زاویه تازهای برای نگاهکردن به گذشته ایجاد میکند.
منتقدان نیز به این مشکل اذعان کردهاند. ورایتی فیلم را «دو پروژه نیمهپخته یونابامبر که به شکلی ناخوشایند به هم جوش داده شدهاند» توصیف کرده است. نیویورک تایمز نیز نوشته که فیلم «اساساً دو فیلم است» و تنها یکی از آنها خوب است.
تد جوان: شخصیتی که فرصت زندگی پیدا نمیکند
بزرگترین ضربه این ساختار ناپیوسته، به شخصیت تد جوان وارد میشود. همان شخصیتی که میتوانست قلب تپنده فیلم باشد. فیلم بهجای آنکه ابتدا نوجوانی بسیار باهوش، منزوی، از نظر اجتماعی ناآماده و گرفتار فشارهای خانوادگی را بسازد و بعد مسیر تدریجی تغییر او را نشان دهد، از همان ابتدا با عینک «یونابامبر آینده» به او نگاه میکند.
تقریباً هر رفتار تد جوان قرار است نشانهای باشد از آنچه بعدها اتفاق خواهد افتاد. شخصیت پیش از آنکه فرصت زندگی کردن پیدا کند، محکوم به سرنوشت تاریخی خودش شده است. به همین دلیل، بازیگر این نقش ناچار است ویژگیهایی را که فیلمنامه به شکل اغراقشده روی شخصیت سوار کرده، حمل کند. قرار نیست مرحلهبهمرحله ببینیم چگونه نوجوانی با چنین خصوصیاتی به مردی منزوی و خشونتطلب تبدیل میشود؛ فیلم از همان ابتدا نشانههای تکبعدی مورد نیازش را روی شخصیت میچسباند. هوش، انزوا، خشم و میل به طغیان همه وجود دارند، اما زندگیای میان آنها شکل نمیگیرد. تد بیشتر مجموعهای از ویژگیهاست تا انسانی که زمان، خانواده، محیط و تجربه بر او اثر گذاشته باشند.
ورایتی در نقد خود نوشته که ترمبلی در نقش تد جوان «هرگز کاملاً متقاعدکننده نیست» و اجرای او «به یک رجیستر تکنُتی از سرسختی ضداجتماعی عقبنشینی میکند». در مقابل، JoBlo معتقد است ترمبلی «از یک دیوارگلی ضداجتماعی به یک کانون انتقامجویانه از احساسات نابهجا در طول چند ماه» تبدیل میشود و این تحول «هم وحشتناک و هم هیپنوتیزمکننده» است. این اختلاف نظر نشان میدهد که اجرای ترمبلی خود یکی از نقاط بحثبرانگیز فیلم است.
آزمایشهای هنری موری: فرصتی طلایی که هدر میرود
آزمایشهای هنری موری دقیقاً همان جایی بود که میتوانست این خلأ را پر کند. فیلم متریالی در اختیار دارد که هم از نظر روانشناختی و هم از نظر دراماتیک ظرفیت بالایی دارد. نوجوانی که وارد محیط هاروارد شده، تحت فشار آزمایشهایی قرار میگیرد و همزمان هنوز در حال ساخت هویت خودش است.
در فیلم، موری و شریکش کریستیانا مورگان (آنابل والیس) آزمایشی را اجرا میکنند که ظاهراً یک باشگاه مناظره فلسفی است، اما در واقع آزمایشی سادیستی برای شکستن روحیه شرکتکنندگان است. تد فکر میکند برای توانایی فلسفیاش انتخاب شده، اما در حقیقت او را به صندلی میبندند و ناظرانی در حضورش قرار میگیرند که به هوش و تواناییهایش حمله میکنند.
این بخش از فیلم از نظر روانشناختی جذابترین قسمت آن است. نیویورک تایمز نوشته که صحنههای هاروارد «با قدرتی فرود میآیند که در بقیه فیلم وجود ندارد». اما «یونابامبر» این بخش را نیز به یک لایه گذرا تبدیل میکند. فیلم ظاهراً میخواهد آزمایشها را یکی از نقاط مهم مسیر بعدی کازینسکی معرفی کند، ولی آنقدر کم در آنها میماند که نه رابطه علّی میان این تجربه و آینده تد شکل میگیرد و نه خود آزمایشها به تجربهای درونی و مستقل تبدیل میشوند. اتفاقی مهم در زندگی شخصیت نشان داده میشود و فیلم تقریباً همانقدر سریع که واردش شده از آن خارج میشود. در نتیجه چیزی که باید شکافی در روان شخصیت ایجاد کند، بیشتر شبیه یکی دیگر از بندهای پرونده زندگی او دیده میشود.
نیویورک تایمز اشاره میکند که آزمایش واقعی، که توسط نسخه اولیه سیا تأمین مالی میشد، «ممکن است حتی مخربتر از آنچه ما در اینجا میبینیم بوده باشد». این نشان میدهد فیلم حتی از پتانسیل تاریخی خود نیز بهطور کامل استفاده نکرده است.
هنری موری: شخصیت منفی که فرصت پیچیدگی پیدا نمیکند
هنری موری نیز قربانی همین عجله است. راسل کرو از لحاظ انتخاب بازیگر کاملاً مناسب این نقش است. حضور، صدا و تسلطش میتوانند موری را به فردی پیچیده و حتی تهدیدکننده تبدیل کنند، اما فیلم امکانات لازم را در اختیارش نمیگذارد.
موری بیشتر ابزار فیلمنامه برای افزودن یک لایه روانشناختی به تد باقی میماند؛ دیالوگهایی میگوید، در موقعیتهایی قرار میگیرد و قرار است اثری عمیق روی شخصیت اصلی داشته باشد، بدون آنکه خود رابطه این دو بهاندازه کافی ساخته شود. راسل کرو از حداقل موجود استفاده میکند، اما انتخاب بازیگر خوب نمیتواند جای شخصیتپردازی را بگیرد. موری به جای اینکه یک انسان چندلایه باشد، بیشتر شبیه هیولایی فکری است که قرار است از او بترسیم، نه اینکه واقعاً او را بشناسیم.
نیویورک تایمز نوشته که «موری متکبر و کمی ترسناک» در حیطه تواناییهای کرو قرار دارد و او موری را «با خودرضایتی استادتمام» بازی میکند. ورایتی نیز معتقد است کرو «جذابترین شخصیت فیلم» باقی میماند و «فیلم را با خود میبرد». اما این جذابیت بیشتر مدیون حضور کرو است تا نوشته فیلمنامه.
جوآن میلر: نیرویی که قرار بود پراکندگی را کنار هم بگذارد
در خط زمان حال، قرار بوده جوآن میلر نیرویی باشد که این پراکندگی را کنار هم قرار میدهد. شخصیت میتوانست موتور تعلیق فیلم باشد؛ کسی که از دل نشانهها، زبان، نوشتهها و جزئیات رفتاری آرامآرام به کازینسکی نزدیک میشود و از همین طریق ما نیز همراه او بخشی از معما را کشف میکنیم.
اما این مسیر به مجموعهای از صحنههای تعیینشده تبدیل میشود. جوآن سرانجام به تد میرسد چون روایت باید او را به آنجا برساند، نه چون فرآیند تحقیق چنان دقیق ساخته شده که هر کشف نتیجه منطقی کشف قبلی باشد. اینجا ساختگیبودن شخصیت جوآن بهخودیخود هیچ ایرادی ندارد. سینما میتواند شخصیت خلق کند، زمانها را جابهجا کند و واقعیت تاریخی را برای رسیدن به یک درام منسجم تغییر دهد. مشکل زمانی شکل میگیرد که همین شخصیت تخیلی نیز چیزی به درام اضافه نمیکند و در نهایت بیشتر وسیلهای برای حرکت از یک نقطه پرونده به نقطه بعدی باقی میماند.
ورایتی نوشته که بخش دهه ۱۹۹۰ فیلم «شخصیت خیالی مأمور افبیآی جوآن میلر را با نقش کلیشهای مبارزه با تبعیض جنسیتی نهادی و رخوت تحقیقاتی بار میکند». نیویورک تایمز نیز این بخش را «کمتر جذاب» و «کمتر هیجانانگیز» از صحنههای هاروارد توصیف کرده است.
شیلین وودلی بااینحال یکی از اجزای ارزشمند فیلم است. او توانسته با کمترین امکانات، حضور و هویتی برای جوآن ایجاد کند و اجازه ندهد شخصیت کاملاً به ابزار انتقال اطلاعات تبدیل شود. درست مانند راسل کرو، ارزش بازی وودلی بیشتر زمانی مشخص میشود که متوجه میشویم فیلمنامه چه اندازه دست او را خالی گذاشته است. هر دو بازیگر تا جایی که امکان دارند چیزی به نقش اضافه میکنند، اما هیچ بازیگری نمیتواند خلأ معماری شخصیت را بهتنهایی جبران کند.
خانواده، عقاید و قربانیان: همهچیز هست، اما هیچچیز زنده نیست
همین فقدان زندگی در خانواده تد نیز دیده میشود. فشار برای بهترینبودن، رابطه با مادر و پدر، فاصله عاطفی و ناتوانی خانواده در فهم او، همه موادی هستند که میتوانستند بهتدریج شخصیت را بسازند، اما فیلم از کنارشان عبور میکند. ما اطلاعات داریم، ولی تجربه نداریم. میدانیم چنین چیزهایی در زندگی شخصیت وجود داشتهاند، اما نمیبینیم چگونه در رفتار، روابط و نگاه او به جهان رسوب کردهاند.
این مسئله درباره عقاید کازینسکی نیز تکرار میشود. نگاه ضدصنعتی و ضدتکنولوژی، دشمنی او با گسترش جهان صنعتی و منطق فکریای که بعدها به خشونت متصل شد، میتوانستند یکی از مهمترین میدانهای فیلم باشند. یک اثر جدی میتواند اجازه دهد بخشی از نقدهای شخصیت شنیده شوند، بدون آنکه قتل و تروریسم او را توجیه کند؛ یعنی میان ایده و عملی که فرد برای تحقق آن انتخاب کرده فاصله ایجاد کند.
«یونابامبر» اما چنین مرزی را نه بررسی میکند و نه حتی به شکلی جدی میسازد. عقاید میآیند و میروند و همانطور که فیلم برای شناخت خود تد توقف نمیکند، برای فهم جهان فکری او هم زمانی صرف نمیشود. FilmTotaal در نقد خود نوشته که فیلم «واقعیت پیرامون یونابامبر را با روانشناسی سادهلوحانه و بیتفاوت کنار میزند» و «رویکرد تریلری آن چیزی را که کازینسکی را به چهرهای جذاب تبدیل میکند، کنار میگذارد».
قربانیان بمبگذاریها نیز وزن انسانی مشخصی پیدا نمیکنند. در نتیجه هم عقاید کازینسکی و هم پیامد خشونتش تبدیل به بخشهایی از همان مرور تاریخی میشوند. ورایتی اشاره میکند که فیلم با «بازسازی کاملاً غیرضروری» از اولین قربانی آغاز میشود و «آسیب و رنج قربانی را به ابزاری برای ایجاد اضطراب و هیجان تبدیل میکند». این رویکرد، از همان صحنه ابتدایی، نشان میدهد که فیلم قصد ندارد برای آدمهای واقعی این داستان عمق چندانی قائل شود.
تکنیک و فرم: تفاوتهایی که به معنا تبدیل نمیشوند
در نقد فیلم یونابامبر باید گفت که از نظر بصری، یانوس متز تلاش کرده گذشته و حال را از هم جدا کند. گذشته با نورهای مصنوعی، فضاهای داخلی، اصلاح رنگ و میزانسنهایی کنترلشده ساخته میشود و زمان حال پالت سردتری دارد. اما مسئله دوباره همان فاصله میان تکنیک و فرم است. این تصمیمها دیده میشوند، ولی کمتر به معنا تبدیل میشوند.
گذشته در بسیاری از لحظات حالتی تئاتری پیدا میکند؛ نور، بدن و صحنه چیده شدهاند، اما دوربین چیز تازهای از آنها استخراج نمیکند. «یونابامبر» اغلب به طراحی صحنه، نورپردازی و اصلاح رنگ رضایت میدهد و همین باعث میشود تفاوت ظاهری دو دوره بیشتر تکنیکی باشد تا فرمی.
وقتی خود روایت چنین تکهتکه و عجولانه پیش میرود، موسیقی و طراحی صدا نیز نمیتوانند معجزه کنند. تعلیق را نمیتوان صرفاً با موسیقی ساخت اگر مسیر کشف، خطر و رابطهها درون درام شکل نگرفته باشند. فیلم در بخش تحقیقات گاهی به تعلیق نزدیک میشود، اما هر بار پیش از آنکه بتواند آن را تثبیت کند، دوباره به خط زمانی یا موضوع دیگری پرتاب میشود.
مقایسه با «تد کِی» و «شکار انسان: یونابامبر»
مقایسه با «تد کِی» (۲۰۲۱) شاید بهترین راه برای فهم فرصت ازدسترفته «یونابامبر» باشد. فیلم قبلی زندگی و سرگردانی تد را میساخت؛ این فیلم پرونده و گذشته او را مرور میکند. آنجا کازینسکی را انسانی سرگردان میدیدیم که حتی در سادهترین ارتباطات انسانی و عاطفی مشکل دارد و خشونت او آرامآرام از دل نوعی درماندگی و بریدگی از جهان بیرون میآید.
ورایتی نوشته که «چیز کمی در فیلم وجود دارد که با شدت بیوگرافی کمدیده تونی استون در سال ۲۰۲۱، «تد کِی»، برابری کند. فیلمی که دقیقاً به این دلیل کار میکرد که سعی نمیکرد کازینسکی را به شکلی که «یونابامبر» با اثرات روزافزون ابتذال انجام میدهد، رمزگشایی یا روانشناختی کند».
همچنین مجموعه «شکار انسان: یونابامبر» (۲۰۱۷) با بازی پل بتانی، با امتیاز ۹۳٪ در راتن تومیتوز، یکی از تحسینشدهترین اقتباسهای این پرونده است. این مقایسه نشان میدهد که متریال خام پرونده کازینسکی پتانسیل بالایی دارد، اما «یونابامبر» نتوانسته از آن استفاده کند.
جمعبندی: پروندهای که به زندگی تبدیل نمیشود
در نقد فیلم یونابامبر باید توجه داشت که این اثر میتوانست مکمل «تد کِی» باشد؛ فیلمی درباره آنچه پیش از مرد منزوی در کلبه وجود داشت، اما آنقدر عجله دارد به همه نقاط پرونده سر بزند که هیچوقت در هیچکدام آنقدر نمیماند تا انسانی از دلشان بیرون بیاید.
مشکل در تخیل تاریخی هم نیست. جوآن میلر میتواند شخصیتی ساختگی باشد، رابطهها میتوانند برای درام تغییر کنند و واقعیت میتواند با داستان آمیخته شود. سینما موظف نیست گزارش پرونده ارائه دهد. مسئله این است که هر تغییری باید چیزی به شخصیت، درام یا معنای فیلم اضافه کند. «یونابامبر» ظاهراً میخواهد دلیل تازهای برای بازگشت به یکی از مشهورترین پروندههای جنایی معاصر پیدا کند و این دلیل را نیز در جوانی تد و گذشتهای جستوجو میکند که هنوز ظرفیت روایت داشته است.
متریال وجود دارد و حتی انتخاب بازیگرانی چون راسل کرو و شیلین وودلی نشان میدهد فیلم امکانات لازم برای ساختن اثری متفاوت را در اختیار داشته است. اما در نهایت همهچیز به مرور تبدیل میشود. مرور خانواده، هاروارد، آزمایشها، عقاید، تحقیقات و دستگیری. مرور هرقدر اطلاعات تازه داشته باشد، جای زندگی را نمیگیرد.
«یونابامبر» شاید برای کسانی که تازه با پرونده کازینسکی آشنا میشوند، اطلاعات پایهای فراهم کند. اما برای کسانی که به دنبال درامی انسانی و پیچیده درباره شکلگیری یک ذهن خشونتطلب هستند، فیلمی سطحی و ناامیدکننده باقی میماند. این فیلم پروندهای را مرور میکند، اما هرگز اجازه نمیدهد زندگی از دل آن بیرون بیاید.


بدون دیدگاه