دیوانهوار، فیلسوفانه و عمیقاً انسانی؛ نیا داکوستا ثابت میکند که گاهی بهترین راه برای احترام به یک میراث، کنار گذاشتن آن است. فیلم 28 سال بعد : معبد استخوان به کارگردانی نیا داکوستا و بازی کیلین مورفی و رالف فینس یکی از بهترین نمونه ها برای اثبات این حرف است. در این مطلب ما به بررسی و نقد فیلم 28 سال بعد : معبد استخوان خواهیم پرداخت.
انحصار هنری را رها کن تا فیلمت زنده بماند
تابوی اول سینما این است: به میراث یک کارگردان بزرگ دست نزن. اما «۲۸ سال بعد: معبد استخوان» (The Bone Temple) این تابو را میشکند و از دل شکستنش، اثری میسازد که حتی از سازندهٔ اصلیاش جسورتر است. دنی بویل، خالق «۲۸ روز بعد» (۲۰۰۲)، سال گذشته با «۲۸ سال بعد» بازگشت. فیلم بد نبود، اما سایهٔ ابهت فیلم اول بر آن سنگینی میکرد. شاید خود بویل هم این را میدانست. به همین دلیل بود که سکان هدایت قسمت دوم سهگانهٔ جدید را به نیا داکوستا سپرد. کارگردانی با امضای بصری متفاوت و نگاهی تازه که پیش از این «کندی من» و «مارولها» را ساخته بود و این حرکت او جواب داد.
«معبد استخوان» فراتر از مرزهایی میرود که قسمت قبلی حتی جرات نزدیک شدن به آنها را هم نداشت. فیلمی که همزمان دیوانهوار، وحشی، متفکرانه، غمبار، آتشین و در عین حال انساندوستانه است. چنین ترکیبی در سینمای وحشت نادر است. الکس گارلند همچنان بعنوان فیلمنامهنویس در پروژه باقی مانده و پیوندهای داستانی لازم را فراهم کرده است. زوج هنری او و داکوستا وحشتی متفاوت با آنچه بویل ساخته بود را خلق کردهاند.
28 سال بعد : معبد استخوان | داستانی که تا به الان از زامبیها نشنیدهاید
چه چیزی یک زامبی را به انسان تبدیل میکند؟
فیلمهای زامبی معمولاً از این سوال فرار میکنند. برایشان «مبتلا» یعنی همان «دیگریِ» بیچهره که باید کشته شود. اما الکس گارلند در «معبد استخوان» از خاکستر همین سوال فراموششده، یک درام فلسفی تمامعیار میسازد.
از کجا میفهمیم مرز میان انسان و هیولا کجاست؟ این سوالیست که دکتر ایان کلسون با درخششی فراموشنشدنی از رالف فاینز میپرسد. مردی که آنقدر دیوانه است که در دل آخرالزمان، «معبد استخوان» را می سازد؛ دخمهای از بقایای اجساد برای زنده نگه داشتن یاد مردگان. او آنقدر فرزانه است که تنها کسی در این جهان فروپاشیده است که جرات میکند یک مبتلا را درمان کند. او این مبتلا را سامسون می نامد؛ با بازی چی لوئیس-پری. یک مبتلای «آلفا» که قدرتش را از نسخهای خاص از ویروس خشم میگیرد، مانند یک استروئید دائمی که در بدنش جاری است.
داستان آفرینش در قالب آخرالزمان
اگر قسمت اول سهگانه جدید یعنی «۲۸ سال بعد» داستانی ساده و اسطورهای از پسری به نام اسپایک داشت که امنیت را برای «مهر مادری» کنار گذاشت، این قسمت جهشی بزرگ به سمت پیچیدگی است. گارلند با الهام از مری شلی و فرانکنشتایناش، دو خط داستانی موازی میسازد. از یک سو خالقی که از تنهایی به تنگ آمده است: دکتر کلسون که میخواهد روح را به کالبدی بیجان بازگرداند. از سوی دیگر مخلوقی که به حال خود رها شده؛ سامسون، و بعدها جیمی کریستال، که هر دو در توهم رابطه با خالق خود گرفتارند.
نقطهٔ اوج فیلم، جایی است که این دو خط به هم میرسند. کلسون با بازگرداندن زبان، موسیقی و حافظه به سامسون، برای اولین بار در تاریخ این فرنچایز، یک مبتلا را به آگاهی میرساند.
لحظهای که سامسون برای اولین بار کلمه «ماه» را به زبان میآورد، نه فقط یک صحنه، که یک بیانیه است: خروج از تاریکی غریزه و ورود به روشنایی ادراک. کلسون در پناهگاه خود که مانند باغ عدن در دل آخرالزمان است، سامسون را برهنه میکند و او هیچ شرمی ندارد. این بازگشت به همان «داستان آفرینش» است که در سراسر فیلمنامه جاری است.
رالف فاینز و دیوانگیِ فرزانهای که نمیتوانید از او چشم بردارید
به جرات میتوان گفت دکتر کلسون یکی از بهیادماندنیترین شخصیتهای سینمای وحشت در یک دههٔ اخیر است. ظاهرش یادآور کلنل کورتز در «اینک آخرالزمان» است؛ بی روح، ترسناک و در آستانه فروپاشی. اما رفتارش شبیه یودا در «جنگ ستارگان» است: آواز میخواند، ریز میخندد، به لاتین نقل قول میکند و آنقدر عجیب است که مدام از خود میپرسید: آیا دیوانگی بهترین راه برای کنار آمدن با پایان جهان نیست؟
رالف فاینز در این نقش، مانند یک شعبدهباز عمل میکند. یک لحظه شما را به یاد هملت میاندازد، لحظهای بعد تبدیل میشود به یک کمدین تاریک. اجرای او چنان مسحورکننده است که فیلم را در لحظاتی که از اسپایک (قهرمان اصلی) خبری نیست، روی دوش خود حمل میکند.
رابطهٔ کلسون و سامسون: فرانکنشتاین در جهنم
اما جادوی واقعی وقتی رخ میدهد که کلسون با سامسون تعامل میکند. داکوستا در کارگردانی این رابطه، زبانی تازه پیدا کرده: کمدی-رمانتیک در دل آخرالزمان. بله، درست خواندید. در سکانسی محوری، تعامل میان کلسون و سامسون با آهنگ «دنیای معمولی» (Ordinary World) از گروه دورن دورن همراه میشود. مونتاژی که هم خندهدار است، هم غمگین، و عجیب اینکه عمیقاً احساساتی هم از کار درآمده. این همان جسارتی است که «معبد استخوان» را از یک فیلم زامبی معمولی جدا میکند. داکوستا در مدیریت سکوتها و در مونتاژ غیرمنتظره این تعاملات، بازیگوشی همتراز با بویل را نشان میدهد، اما با لحنی کاملاً متفاوت.
زنده شدن سامسون در «معبد استخوان» به عنوان نخستین فردی از جمع مبتلایان که «آدم» میشود، مستقیماً برمیگردد به همان ایدهٔ «داستان آفرینش». کلسون با بازگرداندن زبان به سامسون، در واقع روح انسانی را دوباره در کالبد او میدمد. در پایان، وقتی میبیند که مخلوقش به آگاهی می رسد، به نوعی «استراحت ابدی» دست مییابد که یادآور روز هفتم آفرینش پس از اتمام کار خالق است.
بخش های منفی نقد فیلم 28 سال بعد : معبد استخوان
حالا برسیم به بخش های منفی نقد فیلم 28 سال بعد : معبد استخوان که نمی توان آنها را کتمان کرد. اسپایک با بازی الفی ویلیامز، قهرمان اصلی سهگانهٔ جدید است. در قسمت قبل، ضعف دراماتیک او این بود که تحولاش بیاعتنا به اراده خودش اتفاق افتاد. آیلا و دکتر کلسون به عنوان دو بزرگسال عاقل، تصمیمهای اوج را به اسپایک تحمیل کردند. بلوغ قهرمان بیاعتنا به عاملیت او اتفاق میافتاد.
در «معبد استخوان»، اوضاع بدتر می شود. اگر متن را به عنوان بخش دوم سفر اسپایک ببینیم، او تقریباً در سراسر روایت هیچ عاملیتی ندارد. نه یک تصمیم مهم میگیرد، نه دست به اقدامی میزند که سرنوشت داستان را تغییر دهد. فراتر از این، اسپایک در «معبد استخوان» به عنوان یک شخصیت سینمایی پرداخت مفصلی را هم تجربه نمیکند. در پایان، شناخت ما از او با ابتدای روایت تفاوت چندانی ندارد و آن نقاط عطف دراماتیک که شخصیت را رشد بدهند و کامل کنند عملا وجود ندارند. در واقع او به شخصیتی تبدیل شده که اتفاقات حول او رخ می دهند، نه اینکه کسی باشد که خودش محرک رویدادها باشد.
اما این موضوع تقصیر بازیگر نیست. باید توجه داشت که الفی ویلیامز بازیگر توانمندی است، اما فیلمنامه هیچ ابزاری در اختیارش نمیگذارد. او مثل یک مهمان در فیلم خودش است. در سکانس پایانی که کیلین مورفی (بازیگر نقش جیم در فیلم ۲۰۰۲) ظاهر میشود، به وضوح میبینید که چگونه حضور چندثانیهای مورفی، بیشتر از کل حضور اسپایک در فیلم وزن دراماتیک دارد.
«معبد استخوان» قاعدتا باید پلی باشد میان قسمت اول و سوم سهگانهٔ تازهٔ این مجموعهٔ سینمایی. اما عملاً اتصالی ایجاد میکند میان فیلم «۲۸ سال بعد» که پارسال دیدیم و فیلم «۲۸ روز بعد» که آغازگر فرنچایز بود و در سال ۲۰۰۲ اکران شد. رویکرد الکس گارلند به نگارش دنبالهها، نه امتداد مستقیم مسیر قهرمان قسمت اول یعنی جیم، بلکه طراحی سفری سهبخشی بوده است که قهرمان جدید فرنچایز یعنی اسپایک را به قهرمان پیشین میرساند. بابت همین است که کیلین مورفی در پایان فیلم دوم ظاهر میشود. این مسئله از نظر روایی هوشمندانه است، اما همانطور که گفتیم، بهای آن نادیده گرفتن اسپایک در این قسمت بوده است.
اگر «معبد استخوان» را نه به عنوان «بخش دوم سفر اسپایک»، بلکه به عنوان اثری مستقل نگاه کنیم، ماجرا فرق میکند. در این صورت، با متنی پربار مواجه هستیم که جاهطلبیهای تماتیک آشنای فیلمنامههای الکس گارلند را در بستر ژانر پساآخرالزمانی ادامه میدهد. اینجا به طور مشخص با غلبهٔ مفاهیم مذهبی مواجهیم. گارلند از عقبگرد جهان به اوضاع و سروشکلی بدوی (یکی از خصوصیات ذاتی ژانر پساآخرالزمانی)، بازگشتی میسازد به ابتدای تاریخ بشر؛ به «داستان آفرینش» و رابطه خالق و مخلوق. البته باید گفت که نقص شخصیتپردازی قهرمان، با این جاهطلبی تماتیک تا حدی بهبود می یابد.
زیرمتن الهیاتی سامسون و نابینایی؛ لایه پنهان فیلم
حال به بخش دیگری از نقد فیلم 28 سال بعد : معبد استخوان میرسیم. برای فهم عمق «معبد استخوان»، باید کمی در متون مذهبی غرق شد و در نظر داشت که نام سامسون تصادفی انتخاب نشده است. در متون مقدس عهد عتیق، سامسون آخرین داور بنیاسرائیل است که وظیفه داشت قوم خود را از چنگال فلیسطیها نجات دهد. قدرت بدنی فوقالعادهٔ او منشأ الهی داشت و مشروط به رعایت عهد «نذیر» بود که یکی از ارکان آن کوتاه نکردن موها به شمار میرفت. اما پس از آن که راز سامسون فاش میشود، او چشمانش را از دست میدهد و در تاریکی مطلق به اسارت درمیآید. این نابینایی فیزیکی، بازتابی از نابینایی معنوی او در طول زندگیاش است.
در فیلم داکوستا، در مقابل، سامسون قدرتش را از نسخهای خاص از ویروس خشم میگیرد که مانند یک استروئید دائمی در بدنش عمل میکند. گارلند مفهوم نابینایی را از منظر روانشناختی بازخوانی کرده است. مبتلایان به ویروس خشم، روانپریشی دارند که باعث میشود هر موجود سالمی را به شکل یک تهدید یا هیولا ادراک کنند. آنها «نابینا» هستند؛ نمیتوانند انسانیت را در «دیگری» ببینند.
دکتر کلسون با استفاده از داروهای ضدروانپریشی و آرامبخشها، در واقع «چشم» سامسون را به روی حقیقت باز میکند. لحظهای که سامسون برای اولین بار واقعیت را آنگونه که هست میبیند و کلمه «ماه» را به زبان میآورد، یکی از زیباترین و تلخترین صحنههای سینمای وحشت در سالهای اخیر رقم میخورد. او خروج از تاریکی غریزه و ورود به روشنایی ادراک را نمایندگی میکند.
اگر جیمی فرقهای از موجودات بیهویت خلق کرد که نماد ویرانی و نفی فردیت است، کلسون از میان تودهای خشمگین و بیهویت (مبتلایان)، یک «فرد» میآفریند که حافظه و زبان دارد. سامسون در «معبد استخوان» اولین «مبتلا» در تاریخ این فرنچایز است که «انسان» میشود. و این، یعنی بازآفرینی داستان آفرینش در دل آخرالزمان. ایدهای که وقتی در بستر زیرژانر فیلم زامبی میسنجیمش، یکی از جاهطلبیهای الکس گارلند در آشناییزدایی از المانهای ژنریک را به رخ میکشد.
جمعبندی؛ اثری نابرابر اما فراموشنشدنی
«۲۸ سال بعد: معبد استخوان» فیلمی است که حسرت یک قهرمان فعال را بر دل میگذارد. تماشاگر مدام منتظر است اسپایک دست به کاری بزند، تصمیمی بگیرد، تغییری کند. اما این اتفاق نمیافتد. و این، یک نقص دراماتیک قابل توجه است که نمیشود از آن گذشت.
با این حال، فیلم با ایدههای بزرگ، تصاویر ماندگار و جسارت در بازتعریف یک ژانر قدیمی، خود را به اثری فراموشنشدنی تبدیل میکند. جاهطلبی تماتیک آن – از داستان آفرینش و رابطه خالق و مخلوق تا نقد خشونت سیاسی و قدرت هنر در بازگرداندن انسانیت – در سینمای وحشت معاصر کمنظیر است.
اگر «معبد استخوان» را به عنوان بخش دوم سهگانه (با تمرکز بر سفر اسپایک) ارزیابی کنیم، با اثری مواجهیم که در شخصیتپردازی قهرمان خود ناموفق است. اما اگر آن را به عنوان یک اثر مستقل در ژانر پساآخرالزمانی در نظر بگیریم، با یکی از جسورانهترین و از نظر فکری غنیترین فیلمهای این سالها روبهرو هستیم.
«معبد استخوان» اثبات میکند که گاهی رها کردن انحصار هنری، میتواند به خلق وحشتی تازه و انسانگرایانهتر منجر شود. نیا داکوستا نشان داد که وفاداری به دنیای اثر، لزوماً به معنای کپیبرداری از سبک خالق اولیه نیست. او با نگاه خود، به فرنچایزی نفسگیر جان تازهای بخشید و استانداردی برای دنبالههای جسور تعیین کرد.
آیا این فیلم بهتر از «۲۸ روز بعد» است؟ خیر. اما جسارت بیشتری دارد. و گاهی جسارت از کمال هم مهمتر است. در جهانی که هر روز بیشتر به فیلم «۲۸ روز بعد» شبیه میشود، شجاعت پرسیدن سوالات تازه درباره خشونت، هویت و انسانیت، خود یک نوع قهرمانی است. حتی اگر آن قهرمان، برخلاف اسپایک، جرأت تصمیم گرفتن داشته باشد.


بدون دیدگاه