«خدمتکار» جدیدترین ساخته پل فیگ (کارگردان فیلمهایی مثل بدن زن و جاسوس) اقتباسی سینمایی از رمان پرفروش فریدا مکفادن است. فیگ که پیشتر کارنامهای آمیخته با دغدغههای فمینیستی و کمدیهای اکشن دارد، این بار وارد قلمرو تریلر روانشناختی شده است. نتیجه فیلمی است دوپاره: نیمهای آزاردهندهآهسته و نیمهای نفسگیر-پرشتاب. تجربهای که مخاطب صبور را نهایتاً راضی میکند، اما بسیاری را پیش از رسیدن به مقصد، خسته و ناامید خواهد کرد. در این مطلب بررسی و نقد فیلم خدمتکار (The Housemaid) خواهیم پرداخت.
داستان فیلم
داستان درباره «میلی» (سیدنی سوئینی) است؛ زنی جوان که تحت آزادی مشروط به سر میبرد، در ماشین خود میخوابد و از دستشویی عمومی برای حمام استفاده میکند. او برای فرار از بیخانمانی و اثبات شایستگیاش به جامعه، به دروغهای سفید متوسل میشود و موفق میشود بهعنوان خدمتکار در خانه مجلل خانواده «وینچستر» مشغول به کار شود. اما خیلی زود متوجه میشود که پشت درهای بسته این عمارت با شکوه، جنونی قدیمی در جریان است.
تحلیل ساختاری: روایتی با دو چهره کاملاً متفاوت
مشکل بزرگ: نیمه اول فرسایشی
بزرگترین نقطه ضعف «خدمتکار» را باید در ریتم کند و طولانیِ غیرضروری نیمه اول جست. نزدیک به یک ساعت از فیلم صرف تلاشهای مکرر برای گمراهسازی مخاطب میشود؛ آن هم در شرایطی که تقریباً همه میدانند سرانجام به کجا خواهد رسید. فیگ رفتارهای آشفته و متناقض «نینا» (با بازی درخشان آماندا سایفرد) را بارها و بارها تکرار میکند: او میلی را به خاطر انجام دقیق دستوراتی که خود داده، سرزنش کرده و سپس انکار میکند که چنین دستوری داده است. این الگوی تکراری، به جای ایجاد تعلیق، به خستگی و دلزدگی مخاطب میانجامد.
علاوه بر این، فیلم در نیمه اول مخاطب را دستکم میگیرد. گویی فرض بر این است که تماشاگر هرگز تریلر روانشناختی یا رمان عامهپسندی نخوانده است. نشانهگذاریهای ژانری (اتاق زیرشیروانی با قفل بیرونی، معماری گوتیک، باغبان مرموز، کد ورود نامعلوم) آنقدر آشکار و کلیشهای هستند که به جای القای حس وحشت، لبخند بر لبان مخاطب مینشانند.
نقطه قوت: نیمه دوم خیرهکننده
اما به محض ورود به نیمه دوم، تمام معادلات به هم میریزد. وقتی چرایی رویدادها فاش میشود، فیلم ناگهان به یک تریلر تمامعیار تبدیل میگردد. تعلیق واقعی جایگزین تعلیق مصنوعی میشود، قطعات پازل کنار هم مینشینند و مخاطب دیگر نمیتواند چشم از صفحه بردارد. فیگ در این بخش نشان میدهد که اگر زودتر به سراغ اصل ماجرا میرفت، میتوانست تجربهای یکدست و بهیادماندنی خلق کند. اما این تأخیر آگاهانه (یا شاید وسواس برای وفاداری به رمان) ضربهای جبرانناپذیر به پیکره فیلم وارد کرده است.
شخصیتپردازی و بازیگری: سه بازیگر که فیلم را نجات میدهند
سیدنی سوئینی در نقش میلی – فراتر از جذابیت ظاهری
سیدنی سوئینی که بیشتر با نقشهایی با تکیه بر جذابیت فیزیکی شناخته میشود، این بار فرصت یافته تا لایههای دیگری از بازیگری خود را نشان دهد. میلی نه فقط یک قربانی درمانده، بلکه زنی استراتژیست و بقا طلب است. سوئینی به خوبی دوگانگی شخصیت را نشان میدهد: از یک سو آسیبپذیر، ترسان و در آستانه فروپاشی؛ از سوی دیگر هوشیار، محاسبهگر و مصمم برای زنده ماندن. تنها اشکال اینجاست که فیلمنامه به او اجازه نمیدهد تا عمق بیشتری از پسزمینه شخصیتش (جرمی که مرتکب شده) را آشکار کند.
آماندا سایفرد در نقش نینا – دیوانگی کنترلشده
به جرات میتوان گفت آماندا سایفرد بهترین بازی فیلم را ارائه میدهد. نینا زنی است در مرز فروپاشی عصبی؛ مهمانی که یک لحظه مادر دلسوز و لحظهای بعد یک جلاد پارانوئید است. سایفرد آگاهانه به سمت لحنی اغراقشده و «کمپ» حرکت میکند، اما این اغراق نه مسخره، بلکه ترسناک و بهیادماندنی از کار درآمده است. مشکل اینجاست که فیلم هرگز انگیزههای واقعی رفتارهای نینا را به درستی کاوش نمیکند. ما میبینیم که او دچار پارانویا و اختلال روانی است، اما چرایی آن در هالهای از ابهام میماند.
براندون اسکلنر در نقش اندرو – نقطه ضعف فیلمنامه
اندرو، همسر خانواده، قرار است نقطه تعادل داستان باشد؛ مردی جذاب، آرام و منطقی که گاه از میلی حمایت میکند. اما اسکلنر در نقشی تخت و بیبعد گرفتار است. منطقی ماندن او در کنار نینای آشفته، سرعت عجیب بخشش او و لایههای پنهان شخصیتش هیچکدام به درستی پرداخت نمیشوند. او بیشتر یک ابزار روایی است تا یک انسان.
کارگردانی و فیلمنامه: تضاد میان نیت فمینیستی و اجرای شتابزده
پل فیگ بیتردید کارگردانی با دغدغههای فمینیستی است. او میخواهد نشان دهد که زنان در جامعه مدرن نیز امنیت ندارند، مورد سوءاستفاده قرار میگیرند و سیستم قضایی و اجتماعی به کمکشان نمیآید. اما مشکل اینجاست که این نگاه آنقدر شعارزده و خودآگاه تکرار میشود که به قیمت قربانی کردن ارزشهای سینمایی فیلم تمام میشود. بسیاری از صحنهها به جای اینکه از دل موقعیت دراماتیک بجوشند، به نظر میرسند که صرفاً برای القای یک پیام از پیش تعیین شده به فیلم اضافه شدهاند.
همچنین در نقد فیلم خدمتکار باید گفت که فیلمنامه ربکا سوننشاین نیز از یکپارچگی ژانری بیبهره است. در پرده اول فیلمی معمایی و آهسته داریم، در پرده دوم به یک عاشقانه عامهپسند تبدیل میشود (صحنه رفتن اندرو و میلی به تئاتر) و در پرده سوم ناگهان تبدیل به یک تریلر روانشناختی خشن میگردد. این چندپارگی باعث سردرگمی مخاطب میشود؛ او تا میانههای فیلم نمیتواند تشخیص دهد که فیلم اساساً درباره چیست و چه ژانری دارد.
جمع بندی
نقاط قوت فیلم
- نیمه دوم نفسگیر: پس از فاش شدن معمای اصلی، فیلم به یکی از پرتنشترین تجربههای سال تبدیل میشود.
- بازی آماندا سایفرد: حضوری بهیادماندنی که شایسته نامزدی در جوایز سینمایی است.
- فضاسازی اولیه: طراحی صحنه خانه وینچستر (معماری گوتیک، اتاق زیرشیروانی، نورپردازی سرد) تأثیرگذار است.
- پایانبندی رضایتبخش: فیلم در دقایق آخر به چند مسیر احتمالی (از امیدوارانه تا تراژیک) اشاره میکند و مخاطب را به فکر وا میدارد.
نقاط ضعف فیلم
- ریتم کشدار نیمه اول: نزدیک به یک ساعت تعلیق مصنوعی که نتیجهاش خستگی مخاطب است.
- شخصیتپردازی ناقص: انگیزههای روانشناختی نینا و اندرو هرگز به درستی واکاوی نمیشود.
- شعارزدگی فمینیستی: پیامهای فیلم بیش از حد برجسته و تکراری هستند.
- بیمنطقی در رفتار شخصیتها: چرا نینا فردی با سابقه مشکوک استخدام میکند؟ چرا اندرو همه چیز را میبخشد؟ پاسخها قانعکننده نیستند.
- عدم بهرهگیری از پتانسیل ژانر: ایدههای روانشناختی و خشونت، هرگز به حرکت درنمیآیند و نیمهکاره رها میشوند.


بدون دیدگاه